تبليغاتX
ویندوز ویستا
سلام دوستان گرامی : وبلاگ پسری از جنس بهار به زودی آپ خواهد شد. با سپاس
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:34 توسط داود رحمتی |

سلام ببخشین که یه چند وقتی هست که نمی تونم آپ بشم خیلی خیلی عذر می خوام.....
دوستون دارم مواظب خودتون باشین....
09353394450
0182-4225553


کوچیکه شما داداش داود
+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 14:53 توسط داود رحمتی |

زندگی

دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:

يكنفر در شب كام-

يكنفر در دل خاك

يكنفر همدم خوشبختي هاست-

يكنفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم-

عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد-

پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم

پدر خسته براه-

مادر بخت سياه-

سوواران پسر و دختر تنها مانده-

عاشقاني كه زهم دور شدند-

دختراني كه چو گل پژمردند-

كودكاني كه به غربت زدگي-

خفته در گور شدند-

همگي همسفريم.

***

تا ببينيم كجا، باز كجا،

چشممان باردگر-

سوي هم بازشود؟

در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه-

زندگي باهمه معني خويش-

ازنو آغاز شود.

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد

 

 

گاه با خود می اندیشم

کاش پرنده بودم تا در آسمان چشمانت پرواز می کردم

کاش یک دانه بودم تا در دستانت میروییدم

کاش قطره ای باران بودم تا در گونه هایت خانه می کردم

کاش یک نفس بودم هر چند کوتاه اما از درون تو........

گویند هرگز کسی راز هستی را ندانست ومن هرگز راز تو را که هستی منی ندانستم

راز چشمانت که هر وقت در آنها مینگرم مرا با خود به اوج میبرد

راز آن دستها که گرمایش گونه هایم را به آتش میکشد

راز صدایت که طنینش آرامش شبهای من است ...

بگو..

بگو از کجا بجویم راز این همه زیبایی را

بگو تو را چه بنامم که لایق تمام زیبایی های تو باشد......

آه..

هرگز ندانستم من کیستی تو چیستی توووو

 

 

     روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 19:50 توسط داود رحمتی |

 

تو دلت يه جاي ديگه... اينو چشمات داره ميگه

ولي من ديگه مي دونم كه تو كفشت پره ريگه

من وتو چه ساده بوديم كه به هم دل  داده بوديم

پاي اين عشق خيالي بد جوري افتاده بوديم

روز اول ديدن تو واسه من خيلي قشنگ بود

تو مي گفتي كه مي موني ولي قلبت پره سنگ بود

تو برو سراغ  عشقي  كه نفهمه تو كي هستي

پاي عشق تو بميره...  و نفهمه خالي بستي

 

 

 

ازکسي که دوسش داري ساده دست نکش شايد هيچکس رو مثل اون دوست نداشته باشي و از يکي که تورو دوست داره بي تفاوت نگذر چون ممکنه ديگه کسي مثل اون تورو دوست نداشته باشه

 

 

دروغ ميگفت.ديگری را دوست ميداشت.

بارها گفتم دوستم داری؟گفت:آری

تا ديری خاموش بودم.ولی آخر از پای شکيب افتادم و گفتم:

راست بگو ترا خواهم بخشيد آيا دل به ديگری بستی؟

گفت:نه!

فرياد زدم .بگو راستش را هر چه هست ترا خواهم گذشت.....

عاقبت باآرزوی فراوان پيش آمد و گفت:

مرا ببخش..... ديگري را دوست دارم

گفتم:حال که سالها تو بمن دروغ ميگفتی اين بار هم من بتو دروغ گفتم:

ترا نخواهم بخشيد

 

 

 

 

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند

اميدوارم که همه دوست واقعی باشيم برای همديگه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قلبم را به عرضه نهاده ام

به چه بهايی ؟

به سيم يا به لبخندی ؟

به شاخه گلی يا گوشه چشمی ؟

من ندانسته قيمت حراجش کردم

در اين آشفته بازار

به گوشه چشمی دادم و به پوز خندی بازگرفتم

متاعی گران را ارزان فروختم و به گزاف قيمتی پس گرفتم

قبل از فروش قيمتش را درياب

 

 

 

  روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:40 توسط داود رحمتی |

فال

 

الف _ فال

 

 

   فروردين‌
    
    اگر حوصله‌ به‌ خرج‌ دهيد نه‌ تنها منفعت‌خودتان‌ در معرض‌ خطر نخواهد افتاد، بلكه‌خجالت‌ و شرمندگي‌ از آن‌ او خواهد شد. بقولي‌تو نيكي‌ مي‌كن‌ و در دجله‌ انداز كه‌ ايزد در بيابانت‌دهد باز. در هر صورت‌ بايد رفتار خودتان‌ را باديگران‌ اصلاح‌ كنيد. چون‌ اين‌ طرز برخورد بيشتردشمني‌ها را دامن‌ مي‌زند تا دوستي‌ها را. آنچه‌اين‌روزها پيش‌ آمده‌ تماما به‌ نفع‌ شما خواهد بود.بهتر است‌ بدون‌ هيچ‌ عذر وبهانه‌اي‌ به‌ تعهدات‌خودتان‌ عمل‌ كرده‌ و پاسخ‌ او را بدهيد. امروز ازفردا براي‌ اين‌ كار بهتر است‌. آسمان‌ در خواب‌نشانه‌ خوشحالي‌ بزرگي‌ است‌. خوش‌بيني‌ شمازندگي‌تان‌ را پر از خبرهاي‌ خوش‌ كرده‌ است‌.
    اين‌ وضعيت‌ را قدر بدانيد. آسمان‌ تاريك‌ وتيره‌ نشانه‌ آن‌ است‌ كه‌ شما نگران‌ مشكلات‌ آينده‌هستيد. ديدن‌ آسمان‌ صاف‌ نشانه‌ افتخارات‌ بسيار ومسافرت‌هاي‌ جالب‌ با دوستان‌ فهميده‌ وباصفاست‌. برنامه‌هاي‌ خودتان‌ را دقيقا و مو به‌ موبه‌ اجرا درآوريد كه‌ كوچك‌ترين‌ كم‌وكاستي‌ دراين‌ زمينه‌ برايتان‌ وجود نخواهد داشت‌. به‌ نوعي‌با كسي‌ ارتباط برقرار مي‌كنيد كه‌ براي‌ شما بسيارارزشمند است‌. هر يك‌ قدمي‌ را كه‌ براي‌ كسي‌برمي‌داريد، خداوند چند برابر آن‌ براي‌ شماثواب‌ و اجر مي‌نويسد.
    

 

 

 

 

 

 

 

    
    
ارديبهشت‌
    راه‌ دستيابي‌ به‌ آن‌چه‌ را كه‌ دنبالش‌ هستيد،سريع‌تر پيدا خواهيد كرد. اين‌ هدف‌ دريك‌صدمتري‌ شماست‌ و كليد دسترسي‌ به‌ آن‌توجه‌ كردن‌ به‌ ارزش‌هاي‌ موجود در زندگي‌تان‌مي‌باشد. اگر به‌ آن‌ چه‌ داريد، بيشتر بينديشيد، راه‌دستيابي‌ براي‌ وصول‌ به‌ آن‌چه‌ مقصود است‌ راخواهيد يافت‌. ذهن‌ شما مداوم‌ مشغول‌ است‌ ودسترسي‌ به‌ آن‌ چندان‌ هم‌ مشكل‌ نيست‌، هر چندنياز ضروري‌ به‌ آن‌ نداريد اما دوست‌ داريد كه‌زندگي‌تان‌ به‌ كمال‌ برسد.
    هيچ‌گاه‌ ريسمان‌ اميد را رها مكنيد، يادتان‌باشد راستي‌ موجب‌ رضاي‌ خداست‌.
    اين‌ را بدانيد نتيجه‌ خستگي‌ تن‌، فرسودگي‌جان‌ است‌. دل‌ را خسته‌ نكنيد، ساعت‌ به‌ ساعت‌ به‌دل‌هاي‌ خودتان‌ استراحت‌ دهيد. وقتي‌ دل‌خسته‌ مي‌شود راه‌ ادراك‌ بسته‌ مي‌گردد. نيروي‌تن‌ و روان‌ را بي‌جا مصرف‌ نكنيد، در اسرع‌ وقت‌زنگ‌ در خانه‌ شما به‌ صدا درخواهد آمد. براي‌اين‌كه‌ به‌ شما نگويند به‌ سفر خواهيد آمد يا نه‌،بگوييد بله‌ با تمام‌ جان‌ خواهم‌ آمد. بزرگي‌ گفته‌است‌ به‌ مردم‌ به‌ حقارت‌ ننگريد، باشد كه‌ كليدمشكلات‌ و پيروزي‌هاي‌ شما به‌ دست‌ كسي‌ باشد كه‌او را به‌ بهايي‌ نمي‌خريد و فقط به‌ حقارت‌ به‌ اومي‌نگريد.
    
    
    
خرداد
    
    براي‌ هر مسئله‌اي‌ حساب‌ و كتاب‌ اگر داشته‌باشيد، قافيه‌ را نخواهيد باخت‌.
    با برخي‌ رفتارها و اعمال‌ خودتان‌ را در تنگناي‌عجيبي‌ خواهيد انداخت‌. هر حرفي‌ را نمي‌توان‌به‌ زبان‌ آورد، براي‌ زدن‌ هر حرفي‌ بايد موقعيت‌خود و مخاطب‌ را در نظر گرفت‌. چه‌ بساحرف‌هايي‌ كه‌ فتنه‌انگيز است‌ و بايد از گفتن‌ آنهاجداپرهيز نمود. عاقبت‌ اسراف‌ كاري‌ در هرزمينه‌اي‌ كار خودش‌ را خواهد كرد. اين‌روزهاديگران‌ چشم‌ به‌ چشم‌ تو دوخته‌اند و موفقيت‌هاي‌تو باعث‌ شده‌ تا در مركز توجه‌ آنها قرار بگيريد. دركارهاي‌ اقتصادي‌ دقت‌ بسياري‌ بايد كرد. احتمال‌هر حالتي‌ را در ذهن‌ داشته‌ وبراي‌ آنها حساب‌ وكتاب‌ بايد كرد، تا دچار اتفاقات‌ غيرمنتظره‌ نشويد وقافيه‌ را نبازيد. در برخورد با فردي‌ كه‌در حق‌شمااشتباهي‌ را مرتكب‌ گرديده‌ بايد حوصله‌بخرج‌ دهيد. شمشير انتقاد يا انتقام‌ هميشه‌ مي‌تواندخطرناك‌ باشد. براي‌ عبور از موانع‌ و مشكلات‌اراده‌هاي‌ پولادين‌ نياز است‌. يك‌ مسئله‌ بزرگ‌شما را بي‌نهايت‌ به‌ خوشحالي‌ خواهد رساند.
    
    
    
تير
    
    پيشنهادي‌ داريد كه‌ جالب‌ و فريبنده‌ است‌.پيش‌ از آن‌ كه‌ در خصوص‌ آن‌ تصميم‌گيري‌ كنيد،درباره‌اش‌ خوب‌ بينديشيد. هدف‌ و يا گمشده‌اي‌داريد كه‌ مدام‌ در خيال‌ و ذهن‌ شماست‌ و شما رابطور عجيبي‌ به‌ خود مشغول‌ كرده‌ است‌. دسترسي‌به‌ آن‌ چندان‌ هم‌ دشوار نيست‌. اين‌ هدف‌ دريك‌قدمي‌ شما قرار دارد. اگر به‌ آنچه‌ داريد بيشتربينديشيد، راه‌ دستيابي‌ به‌ آن‌ بسيار آسان‌ است‌. دركارهاي‌ اقتصادي‌ حواستان‌ جمع‌ باشد، البته‌ وضع‌به‌ اين‌ حالت‌ نخواهد ماند. آرزوهاي‌ بلند ورنگارنگي‌ داريد، يكي‌ را از همه‌ انتخاب‌ كنيد. يك‌موفقيت‌ حتي‌ اگر كوچك‌ باشد، انرژي‌ مثبتي‌ را به‌همراه‌ دارد كه‌ شما را انگار شارژ مي‌كند. به‌ يك‌موفقيت‌ آن‌چناني‌ دست‌ مي‌يابيد، شانس‌ همراه‌شماست‌. خودتان‌ را مجهز كنيد، براي‌ رويارويي‌ بامسئله‌اي‌ كه‌ هميشه‌ از آن‌ ترس‌ و واهمه‌ داشته‌ايد.يك‌ مطلبي‌ را خدمت‌ شما عرض‌ مي‌كنم‌ و آن‌ اين‌است‌ كه‌ هيچ‌ گاه‌ با لجبازي‌ كاري‌ درست‌ نمي‌شودو نخواهد شد. براي‌ آينده‌ خودتان‌ طرح‌ و ايده‌داشته‌ باشيد. زمانه‌ براي‌ هيچ‌كس‌ صبر نمي‌كند وفرصت‌ها چون‌ برق‌ و باد مي‌گذرد، گاهي‌ هم‌ بايدقاپيد. بهترين‌ وكيل‌ مدافع‌ آدمي‌ اعمال‌ اوست‌.
    
    
    
مرداد
    
    بزرگي‌ مي‌گويد نمي‌توانيم‌ نيكي‌ را متمركزكنيم‌، نيروي‌ نيكي‌ مثل‌ نور پراكنده‌ مي‌شود.هيچ‌گاه‌ بيمي‌ از هيچ‌ چيز نداشته‌ باشيد. زماني‌ كه‌راه‌ را يافتيد براي‌ برداشتن‌ گام‌ها ترس‌ به‌ خودراه‌ ندهيد. نوميدي‌ها، شكست‌ها و دلسردي‌هاابزاري‌ هستند كه‌ خدا براي‌ نشان‌ دادن‌ راه‌ به‌ كارمي‌گيرد. به‌ سلامتي‌تان‌ كمال‌ اهميت‌ را بدهيد،سهل‌ انگاري‌ در خورد و خوراك‌ شما را دچارمشكلات‌ متعددي‌ خواهد كرد. با اين‌ عمرهاي‌كوتاه‌ همواره‌ به‌ فكر پيشرفت‌ و تكامل‌ باشيد وبرنامه‌هاي‌ خود را يك‌ به‌ يك‌ و مو به‌ مو انجام‌دهيد. هر آنچه‌ اين‌ روزها براي‌ شما اتفاق‌مي‌افتد، تماما خير وخوشي‌ است‌. اگر امروز ازحقوق‌ خود كوتاه‌ بياييد، ديگر از پس‌ مشكلات‌برنخواهيد آمد. تو نيكي‌ مي‌كن‌ و در دجله‌ اندازكه‌ ايزد در بيابانت‌ دهد باز. در برخوردي‌ كه‌ براي‌شما پيش‌ آمده‌، خيلي‌ مته‌ به‌ خشخاش‌ نگذاريد.سلامتي‌ خودتان‌ را هيچ‌گاه‌ در معرض‌ خطر قرارندهيد، آرزوهاي‌ شما تماما جامه‌ عمل‌ مي‌پوشند،به‌ هيچ‌ وجه‌ نگران‌ نباشيد. با اراده‌ قوي‌ بايد برمشكلات‌ تاخت‌ و پيروز گشت‌.
    
    
    
شهريور
    
    اگر از پايان‌ گرفتن‌ غم‌هايتان‌ نااميد شده‌ايد، به‌خاطر بياوريد كه‌ زيباترين‌ صحبتي‌ را كه‌ تا به‌ حال‌تجربه‌ كرده‌ايد امروز بوده‌. همواره‌با خودتان‌خلوت‌ كنيد وخود را به‌ او بسپاريد. يك‌ نهال‌بكاريد و همواره‌ با رشد آن‌ شاهد رشد خود نيزباشيد. عشق‌ زيباترين‌ هديه‌ آسماني‌ است‌. كاش‌مي‌شد عشق‌ را در بر گرفت‌. همواره‌ از اسراف‌دوري‌ كنيد. پيشنهادي‌ به‌ شما مي‌شود، كه‌زندگيتان‌ را دگرگون‌ مي‌كند، از نوع‌ خوب‌ آن‌.بين‌ خيال‌ و احساسات‌ انسان‌ فاصله‌هاي‌ زيادي‌وجود دارد، چه‌ بسا اتفاق‌ مي‌افتد كه‌ از چيزي‌ كه‌برايتان‌ ناخشنود بوده‌، ولي‌ وقتي‌ خوب‌ در موردآن‌ بررسي‌ كرده‌ايد، تمامي‌ منفعت‌ شما را در برداشته‌ است‌. سعادت‌ و خوشحالي‌ بسيار زيادي‌ به‌شما روي‌ خواهد آورد. تزلزل‌ به‌ خرج‌ ندهيد و ازمشكلات‌ و بدبختي‌ها نترسيد. فرشته‌ در خواب‌نشانه‌ خير و بركت‌ است‌. فعاليت‌هاي‌ غيرعادي‌ درزندگي‌ شما پيش‌ مي‌آيد، كه‌ به‌ كلي‌ اوضاع‌ راعوض‌ خواهد كرد. امروز اگر اندكي‌ از حقوق‌خودتان‌ صرف‌نظر كنيد، هم‌ مسائل‌ شما حل‌خواهد شد و هم‌ چند برابر آن‌ را خداوند برايتان‌مقدر خواهد كرد.
    
    
    
مهر
    
    در زمينه‌ كاري‌ تحولات‌ تازه‌اي‌ برايتان‌ پيش‌خواهد آمد. يك‌ سفر خانوادگي‌ روحيه‌ شما راتغيير مي‌دهد. بكوشيد تا با شاد كردن‌ دل‌هاي‌ديگران‌ خودتان‌ هم‌ سهمي‌ از اين‌ موقعيت‌ داشته‌باشيد. تلاش‌ كنيد با دورانديشي‌ آينده‌ خود راتضمين‌ كنيد. يك‌ ماجرا در حال‌ انجام‌ شدن‌است‌، انشاءا... كه‌ با خوشي‌ و سلامتي‌ شما وموفقيت‌هاي‌ پي‌ در پي‌ همراه‌ باشد. كمي‌ از نظراجتماعي‌ خودتان‌ را تغيير دهيد. از قديم‌ گفته‌انديك‌ دست‌ صدا ندارد، شما هم‌ كاري‌ كنيد كه‌تمامي‌ عوامل‌ با شما در يك‌ جهت‌ باشند. تحولات‌تازه‌اي‌ را در راه‌ داريد. در زمينه‌ كاري‌ تغييراتي‌حاصل‌ مي‌شود و شما را هم‌ جا بجا خواهد كرد.اگر بتوانيد چند روز اول‌ را با سعه‌صدري‌ كه‌ درشما سراغ‌ داريم‌، كنار بياييد، بقيه‌ عمر كارهاي‌تان‌را تضمين‌ خواهد كرد. اگر در خواب‌ كسي‌ راديده‌ايد كه‌ آشنايي‌ مختصري‌ با او داريد،معامله‌اي‌ انجام‌ مي‌دهيد كه‌ از هر نظر شما راتضمين‌ خواهد كرد. وضعي‌ پيش‌ خواهد آمد كه‌كاملا به‌ نفع‌ شما خواهد بود و از نظر مادي‌ شما راتامين‌ مي‌كند. عبور از هر جرياني‌ شما را با دنياي‌ديگر آشنا مي‌كند كه‌ هر كدام‌ دريچه‌اي‌ براي‌پيشرفت‌ و ترقي‌ شما خواهد بود. انشاءا...كه‌ شماهم‌ براي‌ ديگران‌ منشاء خير و بركت‌ باشيد.
    
    
    
آبان‌
    
    وقتي‌ براي‌ شما آسمان‌ آبي‌ است‌، نشانه‌خوشبختي‌ بزرگي‌ است‌. انشاءا...كه‌ هميشه‌ اوضاع‌بر وفق‌ مرادتان‌ باشد. در زمينه‌ كاري‌ تحولات‌تازه‌اي‌ برايتان‌ رخ‌ مي‌دهد و شما را بيش‌ از پيش‌خوشحال‌ مي‌كند. خوش‌بيني‌ شما زندگي‌تان‌ راپر از فاكتورهاي‌ مثبت‌ كرده‌ است‌. اين‌ صفت‌ راقدر بدانيد، از نظر مالي‌ شما بنيه‌اي‌ قوي‌ پيداخواهيد كرد. آسمان‌ زندگي‌تان‌ همواره‌ صاف‌ وبدون‌ غل‌ وغش‌. در روزهاي‌ آينده‌ با يك‌ دوست‌قديمي‌ روبرو مي‌شويد كه‌ از قبل‌ آشنايي‌مختصري‌ با او داشته‌ايد ولي‌ در حال‌ حاضر براي‌شما بسيار خوش‌يمن‌ است‌. براي‌ شما وضعي‌ پيش‌خواهد آمد كه‌ از يك‌نفر محبت‌ فراواني‌ رادريافت‌ خواهيد كرد. در فكر توسعه‌ اجتماعي‌روابط خودتان‌ باشيد تا از مواهب‌ آن‌ برخوردارگرديد. از قديم‌ گفته‌اند يك‌دست‌ صدا ندارد واكنون‌ شما اين‌ تجربه‌ را يك‌ بار ديگر به‌ آزمايش‌در مي‌آوريد. دوست‌ عزيز وقتي‌ دست‌ گيرنده‌داريد، دست‌ دهنده‌ هم‌ بد نيست‌ داشته‌ باشيد،حالا كه‌ درآمد شما فزوني‌ يافته‌ است‌ و از نظراقتصادي‌ محكم‌تر مي‌توانيد گام‌ برداريد، خست‌را كنار گذاشته‌ و بايد بخشنده‌ باشيد، نه‌ گيرنده‌.بهتر است‌ بجاي‌ امروز آينده‌ را هم‌ در نظر داشته‌باشيد، هيچ‌گاه‌ گذشته‌ها را يادمان‌ نرود كه‌ بهترين‌گوشمالي‌ روزگار است‌.
    
    
    
آذر
    
    با خودتان‌ خلوت‌ كنيد، هر آنچه‌ هست‌ از اوبطلبيد. اي‌ عزيز در كلام‌ خدايتان‌ دقت‌ كني‌،ببينيد از شما چه‌ خواسته‌ است‌، آن‌وقت‌ تو نيزخواهي‌ دانست‌ از خدايت‌ چه‌ درخواست‌ كنيد واز او بخواهي‌ كه‌ به‌ عزت‌ و حرمتت‌ بيفزايد. اگر درهر لحظه‌اي‌ طوري‌ زندگي‌ كنيم‌ كه‌ گويي‌ تنهالحظه‌اي‌ است‌ كه‌ وجود داشته‌ و خواهد داشت‌،همين‌ لحظه‌ است‌. آن‌ كس‌ كه‌ با عشق‌ به‌ دفاع‌برمي‌خيزد، ايمن‌ خواهد بود. آسمان‌ منجي‌ او وعشق‌ حامي‌ اوست‌. روزها درگذرند و قلب‌ها درتپشند. هميشه‌ يادمان‌ باشد لطف‌ خدا با ما مداراهامي‌كند، چون‌ كه‌ از حد بگذرد رسوا مي‌كند. درراه‌ زندگي‌ نوپاي‌ خويش‌ موفق‌ خواهيد شد، اگرتلاشي‌ بي‌وقفه‌ داشته‌ باشيد و غرور و خودپسندي‌را از خود دور كنيد. احساس‌ مي‌كنم‌، تمامي‌زنگ‌ها برايتان‌ به‌ صدا درخواهد آمد. يادتان‌باشد شكوه‌ محبت‌ بيش‌ از انتقام‌ است‌. اعتماد به‌نفس‌ را هميشه‌ داشته‌ باشيد و هرگز از دست‌ ندهيدتا آن‌ زماني‌ كه‌ باور كنيدتوانائيد. مكن‌ ز غصه‌شكايت‌ كه‌ در طريق‌ طلب‌، به‌ راحتي‌ نرسيد آن‌ كه‌زحمتي‌ نكشيد.
    
    
    
دي‌
    
    هرگز ريسمان‌ اميد را رها نكنيد، وقتي‌ احساس‌مي‌كنيد ديگر تاب‌ و تحمل‌ برايتان‌ نيست‌، جادوي‌اميد است‌ كه‌ به‌ شما نيروي‌ ادامه‌ راه‌ را مي‌دهد.پيروزي‌ يا شكست‌ در چگونگي‌ احساس‌ نهفته‌است‌. اجازه‌ ندهيد كه‌ لحظه‌هاي‌ ناخوشايند براوقات‌ شما مستولي‌ گردد، شكيبا باشيد و به‌بهترين‌ها اميدوار. دست‌ها را دريابيد،دست‌هايي‌ كه‌ از آنها خوبي‌ پا مي‌گيرد. با صلابت‌چون‌ كوه‌، پرسخاوت‌ چون‌ باران‌، لبخندپرهزينه‌ترين‌ دسته‌ گلي‌ است‌ كه‌ مي‌توانيم‌ به‌همديگر تقديم‌ كنيم‌. از قديم‌ گفته‌اند يك‌ دست‌صدا ندارد و اكنون‌ تو اين‌ حقيقت‌ را آشكار تجربه‌مي‌كني‌. دچار مشكلي‌ هستيد كه‌ برايتان‌ ناشناخته‌است‌، ابعاد مشكل‌ را دريابيد، دورانديشي‌ ودرايت‌ رمز پيروزي‌ است‌. يك‌ سفر خانوادگي‌ دراين‌ روزهاي‌ خاطره‌انگيز بسيار مناسب‌ خواهدبود. برايتان‌ در زمينه‌ كاري‌ تحولاتي‌ رخ‌ داده‌است‌ و شما را هم‌ جابجا خواهد كرد، بايد بتوانيدبا شرايط پيش‌ آمده‌ خودتان‌ را وفق‌ دهيد. زمان‌براي‌ ديدار دوستانه‌ مساعد است‌، برخي‌ ازروياهاي‌ شما تحقق‌ پذيراست‌. جايي‌ براي‌نگراني‌ وجود ندارد و نبايد بيهوده‌ خود را اسيردردسرهايي‌ كرد كه‌ اصلا ارزش‌ گفتن‌ هم‌ ندارد.
    
    
    
بهمن‌
    
    اگر در اين‌ روزها روز تولد شماست‌، برايتان‌آرزوي‌ نيكبختي‌ و سعادتمند شدن‌ داريم‌.
    هيچ‌گاه‌ اشتياق‌ دوستانتان‌ را نسبت‌ به‌ مسائل‌مختلف‌ تحقير نكنيد. راز دوستي‌ در اين‌ است‌ كه‌نيازهاي‌ ديگران‌ را مقدم‌ بر نيازهاي‌ خودتان‌ قراردهيد. قبل‌ از اين‌ كه‌ بياد هم‌ بنشينيم‌، بياييم‌ كنارهم‌ قرار گيريم‌ و هرچه‌ هست‌ از حالا به‌ بعد است‌،در گذشته‌ هم‌ چيزي‌ نيست‌. امروز فرصتي‌ است‌براي‌ جبران‌ ديروز و ساختن‌ فردا. برخيز تا به‌ عهدامانت‌ وفا كنيم‌. بياييد مرهمي‌ باشيم‌ بر روي‌دل‌هاي‌ سوخته‌ و چشم‌هاي‌ بدر دوخته‌. يادتان‌باشد مرور زمان‌ غم‌هاي‌ ما را سبك‌ مي‌كند و باگردش‌ ماه‌ و خورشيد محو مي‌گردد. يادتان‌ باشدخوبي‌ از هر چيز ديگري‌ بهتر است‌.
    پنجره‌ روزهايتان‌ هميشه‌ رو به‌ بهار. از زندگي‌لذت‌ ببريد. هر روز كه‌ شاد باشيم‌، با تدبيرتر هم‌هستيم‌. روي‌ پاي‌تر باران‌ به‌ بلنداي‌ محبت‌ برويم‌.من‌ زمستان‌ را راهي‌ كردم‌ از سراشيبي‌ تند تابن‌بست‌ بهار، تولدتان‌ را تبريك‌ مي‌گوييم‌.
    
    
    
اسفند
    
    آگاه‌ باشيد كه‌ جوهره‌ روابط آدمي‌ بر اثراعتماد متقابل‌ به‌ وجود مي‌آيد و اساس‌ اعتماد بارعايت‌ اصل‌ رازداري‌ ايجاد مي‌شود. بهترين‌دوست‌ در زندگي‌ فردي‌ است‌ كه‌ شما را مي‌فهمدو درك‌ مي‌كند و تو را به‌ آن‌ مي‌دارد تا حركت‌كرده‌ و به‌ مراتبي‌ بالاتر از حد خود برويد. شرايطشما در حال‌ حاضر بسيار نيكوست‌ و پسنديده‌،معامله‌اي‌ انجام‌ مي‌گيرد كه‌ كاملا به‌ نفع‌ شماست‌. باشخص‌ جديدي‌ ارتباط برقرار خواهيد كرد كه‌اين‌ فرد در زندگي‌ شما كاملا عملكرد مثبت‌خواهد داشت‌. از طرف‌ يك‌ نفر شديدا موردحمايت‌ قرار خواهيد گرفت‌ و پول‌ بسيار خوبي‌نصيبتان‌ خواهد شد. در مورد فردي‌ كه‌ در حق‌شما اشتباه‌ كرده‌ است‌ بايد حوصله‌ به‌ خرج‌ دهيدتا اين‌ اشتباهات‌ را فهميده‌ وسپس‌ جبران‌ كند.شمشير انتقاد و يا انتقام‌ هميشه‌ مي‌تواند خطرناك‌باشد. بگذار اين‌ توفان‌ زندگي‌ شما فرو خوابد،شايد خودبخود مشكل‌ رفع‌ گردد. به‌ سلامتي‌خودتان‌ توجه‌ كنيد. سهل‌انگاري‌ در خورد وخوراك‌ باعث‌ دگرگوني‌ وضعيت‌ شما خواهد شد.بزودي‌ شرايطي‌ فراهم‌ خواهد شد كه‌ مورد پسندشما قرار مي‌گيرد. بهتر است‌ بدون‌ هيچ‌ عذر وبهانه‌اي‌ به‌ تعهدات‌ خود عمل‌ كنيد و بهانه‌ دست‌ديگران‌ ندهيد تا از آن‌ استفاده‌ نابجا ننمايند.محبت‌ بسيار فراواني‌ از سوي‌ يك‌ دوست‌ بدست‌مي‌آوريد كه‌ شما را از چهارسو در برخواهدگرفت‌.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ب _ فال :

 

تير ماه :

 

 از همدردي ديگران احساس رضايت خاطر مي کنيد . احساس مي کنيد بار سنگيني از مشکلات را بر دوش مي کشيد . با اين حال شما از آرمان ها و اهداف خود دست نمي کشيد و با انعطاف پذيري و سازگاري کامل بر دشواري ها غلبه خواهيد کرد . نگراني که بابت مشکلات يکي از دوستانتان داريد به مرور زمان برطرف خواهد شد . در اطراف شما چشماني هستند که مواظب اعمال و رفتارتان هستند و از شما غافل نمي شوند

 
مرداد ماه :

 

 احساس مي کنيد آن طور که بايد از زحمتتان قدرداني نمي شود . خواستار اين هستيد که ديگران پي به ارزش هاي شما برده و برايتان احترام قايل بشوند . به زودي در يک فعاليت پر تحرک و هيجان آور شرکت خواهيد کرد و احساس نشاطي در وجودتان پديد خواهد آمد که روحيه کاري تان را دو چندان خواهد کرد

 شهريور ماه :

 

 مدتي طولاني است که با کار کردن مداوم و خسته کننده خود را سرگرم کرده ايد . بايد بيشتر به فکر سلامتي خود باشيد تا خداي ناکرده به مرور زمان از پا در نياييد . ورزش و استراحت کوتاه مدت را حتما در برنامه روزانه خود بگنجانيد تا از مشغوليت ها و دغدغه هاي کاري خود بکاهيد

 مهر ماه :

 

به آساني تحت تاثير محيط پيرامون خود قرار گرفته و به راحتي از عواطف ديگران متاثر مي شويد . احساسات پاک و بي آلايش شما قابل تحسين است . اما بايد مواظب سوئ استفاده افراد سودجو باشيد . از طرف يک دوست يا همکار مورد انتقاد قرار خواهيد گرفت . از عکس العمل سريع و بدون تفکر بپرهيزيد که به نفع تان نيست

 آبان ماه :

 

رنج و اندوه زيادي را در برابر عشق تحمل مي کنيد . عواطف و احساساتتان را به راحتي بروز نمي دهيد . اين موجب گوشه گيري و انزواي شما مي شود . در اطرافتان دشمن ناداني داريد که بهتر است هر چه زودتر تا براي شما خطري ايجاد نکرده از او دوري کنيد . در اين ماه موقعيتي براي يک مسافرت يک يا دو روزه برايتان پيش خواهد آمد

 
آذر ماه :

 

به زودي به يک ميهماني باشکوه دعوت خواهيد شد . اما احتمال شرکت کردنتان در اين ميهماني کم است . يک بدقولي آزاردهنده که موجب کدورت بين شما و دوستي صميمي مي شود روابط تان را با ايشان تيره و تار خواهد کرد . هيچ گاه سعي در توجيه اشتباهات خود نکنيد که اين کار اوضاع را بدتر خواهد کرد و مشکلات را بيشتر

 
دي ماه :

 

در زندگي مايل به پنهانکاري هستيد و بدون احتياط روابط نزديکي با ديگران برقرار نمي کنيد . ممکن است غم و اندوهي کوتاه مدت به سراغتان بيايد . از انزوا و گوشه گيري بپرهيزيد . به زودي فردي تازه وارد به بستگان شما مي پيوندد که قدمي خير و پربرکت دارد

 
بهمن ماه :

 

هميشه تابع نظرات جمع هستيد و اين رفتار موجب مي شود که اکثرا در ميهماني هاي دوستانه يا جمع هاي خانوادگي حضور داشته باشيد . اطرافيان از معاشرت و رفت و آمد با شما لذت مي برند . شخصي به کمک شما نياز دارد اما توان مطرح کردن مشکلش را ندارد . بهتر است او را در اين امر ياري دهيد

 
اسفند ماه :

 

براي يک زندگي ايده آل تلاش مي کنيد . اما در اين راه بايد از همفکري و مشورت با افراد با تجربه و کاردان استفاده کنيد . در کارتان ريسک نکنيد و مطالعه و تحقيق جلو برويد تا موقعيتتان به خطر نيفتد . پيشرفت در هر کاري نياز به زمان دارد . به زودي نامه يا بسته اي پستي دريافت خواهيد کرد د

 

 

 

 

 

 

 

 

موفق و پیروز و سربلند و همیشه سبز باشین

به امید فردایی درخشان

دوستون دارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 19:31 توسط داود رحمتی |

 

 

بنام تنها ترین تنها

اين روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه....................درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

اين روزا  درد عاشقا  فقط غمه ند يد نه................مشکل بی ستاره ها يه کم ستاره چيدنه

اين روزا  کار ادما دلای پاک  و بردنه.................بعدش اونو گرفتن و به ديگری سپردنه

اين روزا  کار ادما  تو انتظار گذاشتنه.................ساده ترين بهونشون از هم خبر نداستنه

اين روزا سهم عاشقا غصه وبی وفايی.................جرم تمومشون فقط ........لذت اشناييه

اين روزاچشمای همه غرق نيازشبنمه.................روگونه هرعاشقی چندقطره بارون غمه

اين روزاعادت گلامرگ وبهونه کردنه...................کار چشای ادما دل رو ديوونه کردنه

اين روزا قصه هاهمش قصه دل سوزوندنه.............خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه

اين روزا  فرصت  دلا برای عاشقی  کمه.............زخمای بی ستاره ها تشنه ياس مرهمه

اين روزا  درد ادما  فقط  غمه  بی  کسيه........زندگيشون حاصلی از حسرت و دل واپسيه

اين روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدن....................ارزوی شقايقا يه شب کبوتر شدنه

 

 

 

 

دلتنگ دیدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهایی ام برایت مینویسم

از روزها و خاطرات خوشی سخن میگویم که تو انها را محو کر ده ای

از شروعی مینویسم که پایانی برای ان نیست

از ان همه دل بستگی ها دیوانگی ها ......

باور کن ای مهر بان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود

من همان قایق شکسته بی بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو میکند

وبرای رسیدن به ساحل رهایی وبا تو بودن نه بیم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهای سهمگین دارد

 

 

 

 

عکس قشنگت روبروم نگاه تو تو چشمام

             قصه میگن چشمای تو از عشقی بی سرانجام

از اون روزا تا این شبا انگار یه عمر گذشته

             ببین  که  شیشه  دلم  تو  دست  تو  شکسته

نگو  نگو   تموم  شده  گذشته  ها  گذشته

             این   فاصله   میون   ما  طلسم  سر گذشته

بمون بمون که اشک غم نشسته توی چشمام

             نمی شنوی  فریا د مو که بی تو  خیلی  تنهام

دنیا  به  این  بزرگی  و دنیای من  کوچیکه

             تو رفتی  و  برای  من  نمونده  عشقی  دیگه

از من چطور گذشتی و به روم درارو بستی

              فقط تو رو میخواستم و تو بودی که نخواستی

نگو  نگو   تموم  شده  گذشته  ها  گذشته

             این   فاصله   میون   ما  طلسم  سر  گذشته

میخوام تو شبهای خودم خلوت کنم به یادت

              تو  شهر  رویا  گم   بشم  به  یاد  خاطراتت

تو نیستی و بدون  تو  فضای  خونه سرده

              بیا  ای  عشق  خوب  من  دلم  هوا تو  کرده

 

 

 

هيچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم

نشد يه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم

روزا با تو بيدار ميشم شبا با تو به خواب ميرم

هيچ وقت نشد نفهميدی که بی تو دنيا ندارم

تو همه دنيای منی امروز و فردای منی

هيچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم

ميگن چشای عاشق يه دنيا شعرو قصه ست

اما چرا عزيزم چشام لبريز غصه ست

ميگن گل شقايق نشون داغ عشق

من از نگاه داغت شدم باغ شقايق

ميگن شبا ستاره ها رابط عشقو قلبان

اما اخه ستاره ام راه نميده به چشمام

ميگن اشکای عاشق پيش خدا عزيزه

نميدونم تا کی بايد بريزه و بريزه و بریزه

وقتی شبا تو اسمون رنگه چشاتو ميبينم

دلم ميخواد بهت بگم که روزو رويا ندارم

بين تموم ادما تو عشق پاک اين دلی

تو اسمون روياهام جز تو ستاره ندارم

ميگن چشای گيرا خوب داره از اين اسيرا

بگو تا کی بايد من باشم مثل اسيرا

ميگن تو اين زمونه عشقا همه دروغه

عاشق نبوده حتما اونکه اينارو گفته

دلم پی نگاهت شد ابر پاره پاره

اما بگو عزيزم اين کارا فايده داره؟؟؟؟

 

 

    روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:48 توسط داود رحمتی |

 

نوازش نگاه تو

در هراسی به رنگ عریانی همه قلبها از احساس به رنگ تلخ و وحشتی سرد از بیابانهای پراز گردباد حسرت مرا تا اوج لذت عاشق شدن دوباره آفریدی دوباره مخلوق شیدای تو شدم و دوباره با یک تبسمت همه گریه ها فراری شدند میدانم طولانی ترین وحشتهاهم خواهش نگاه آرام تو را دارد انگار که من با حسرت خوابی آرام هزاران سال خوابیده باشم. مهربانم!چه لذت تمام نشدنی است نوازش نگاه تو.امشب دوباره از خاک حسرت برخاسته ام دوباره عشق را تاسحر با هزاران سجده و با هزاران خواهش تا افق تو جاری کرده ام.آشنا دل من تا وقت سحر پر از صحبت عشق است و سلام پراز لذت بی فاصله بی قافله تامرز رهایی از درد مسافر بودن باتو میخواهم همسفرباشم.ای عشق.ای عشق

 

 

لطیف

نمیدانم شاید آنروز که تو خلق میشدی خداوند بهترینها را آنقدر به تو بی منت هدیه کرده که امروز اینچنین سخاوتمندی.نگاهت یاد گذشته هایم را رنگ می بخشد نقشهای بی شکل پر از درد را محو میکند و دستان کبود ابلیس را از خاطرم می برد.تو ارمغان خورشیدی معجزه لطیف هستی تو آغاز منی آغاز بهترین خاطره هایم.من دوباره زندگی کردن را آموختم .وقتی تو درآن غروب طلایی روشن با نگاهی شیرین دوباره لبخند را بر لبانم نقاشی کردی.

 

 

باورم نمی شود ...

 

باورم نمي شود تو از من گذشته باشي

باورم نمي شود تو رفته باشي

صداي گريه ي من تو را راضي نكرد

قطره قطره ي اشكم دل سنگ را سوزاند

ولي دل تو را نرم نكرد

باورم نمي شود كه حتي پشت سرت را هم نگاه نكردي

باورم نمي شود كه فريادم را نشنيده باشي

باورم نمي شود كه رفته باشي

من هنوز نا باورم

ولي ياد گرفتم كه عاشق نباشم

ياد گرفتم دل شكستن را

ياد گرفتم سنگ شدن را

پس مي شكنم قلب هاي عاشق را

قلب من ديگر از گوشت و خون نيست

قلب من از سرب است

وجودم شعله ور از آتش نفرت

كه مي سوزاند جان ها را

حال باور مي كنم مرگ تورا

زيرا باور كردم مرگ قلبم را

مرگ قلبم را

و روي سنگ قبرم نوشتم شعر تو را

 

 

 

 

شايد اين آخرين ترانه ام باشد و شايد مهربانترين قسمت انديشه ام .... گم شده است همه نقشه هايم ...خود را كودكي حس مي كنم كه ميان اسباب بازيهايش گم شده است ... هميشه دلم مي خواست كه بذر محبت درباغچه خانمان بكارم و عشق درو كنم ... مي بيني ؟ لحنم چه ساده شده است ؟

ذهنم خسته است و چشمم تمناي خواب دارد ... نه خواب آشفته ! اي كاش مي شد به دوردستها سفر كنم با كسي كه دلش از سنگ نمي شد ... كاش مي شد با كسي كنار آتش بايستم كه دلش برف زمستان نبود .... كاش مرا كسي با خود مي برد ... .. .. كاش دلم نااميد نمي شد .. كاش تو هم مرا تنها نمي گذاشتي ... كاش از سر بيقراري واژه هم از من فرار نمي كرد

 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست

گسترده از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه مي خوام تمام فصل ها را

بر سر سفره رنگين خود بنشانم ات بشين غمي نيست

هواي من بر من مگير كه اين خود ستايي را كه بي شك

تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

من قصد نفي بازي گل را با باران ندارم

شايد به زخم من كه مي پوشم زچشم شهر آن را

در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و شايد هزاران شايد ديگر اگر چه

اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

 

 

    روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 22:1 توسط داود رحمتی |

 

عشق يعني :

عشق يعنی مستی و ديوانگی عشق يعنی با جهان بيگانگی عشق يعنی شب نخفتن تا سحر عشق يعنی سجده ها با چشم تر عشق يعنی سر به دار آويختن عشق يعنی اشک حسرت ريختن عشق يعنی در جهان رسوا شدن عشق يعنی مست و بی پروا شدن **************************** عشق يعنی سوختن يا ساختن عشق يعنی زندگی را باختن عشق يعنی انتظار و انتظار عشق يعنی هرچه بينی عکس يار عشق يعنی ديده بر در دوختن عشق يعنی در فراقش سوختن عشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی لحظه های ناب ناب ***************************** عشق يعنی سوز نی ، آه شبان عشق يعنی معنی رنگين کمان عشق يعنی شاعری دل سوخته عشق يعنی آتشی افروخته عشق يعنی با گلی گفتن سخن عشق يعنی خون لاله بر چمن عشق يعنی شعله بر خرمن زدن عشق يعنی رسم دل بر هم زدن عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز عشق يعنی عالمی راز و نياز ***************************** عشق يعنی با پرستو پر زدن عشق يعنی آب بر آذر زدن عشق يعنی چو*احسان پا به راه عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست عشق يعنی همچو من شيدا شدن عشق يعنی قطره و دريا شدن عشق يعنی يک شقايق غرق خون عشق يعنی درد و محنت در درون عشق يعنی يک تبلور يک سرود عشق يعنی يک سلام و يک درود

 

 

مثل تو

در لحظه ای همرنگ نور به عظمت هوشیاری من تا اوج یک احساس پاک عاشق میشوم.در انتهای خواهشی پاک عشق را بی فلسفه بدون هیچ منطقی درک میکنم و مثل تو میشوم .مثل تو جسور و عاشق مثل تو بلند و جاودان مثل تو صبور با احساس مثل تو مثل یک نگاه ساده که هیچ گاه قصد ویران کردن دلی رها نشد.به اندازه سادگی لبخندهای مهربانت تا اوج نگاه پر غرورت تا انتهای خواست تمام نشدنی تو عاشقم.تو آن آفتاب ظهر تیر مایی تو گرمترین فصل بودنی من تورا با خواسته های کودکانه ات عاشقانه صدایت میزدم تو را ونگاه خودخواه خواستنیت را.تورا ودستان تابستانی مهربانت را.تو را میخواهم تا اوج احساسی کودک و بی تجربه و تو باز میگردی و آفتاب نگاهت تمام دیار قلبم را از روشنی آفتابگردان روشن و گرم میسازد

 

 

تقدیم به آنکه مهرش در آسمان دلم هرگز غروب خواهد کرد

امشب تمام ستاره های آسمان گریه میکنند ، امشب تمام مرغان آسمان اشک میریزند ، امشب قلبی میشکند و صدای در هم شکستن آن به آسمانها میرسد اما نمیدانم چرا بگوش خدا نمیرسد من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم ، فکر میکنم اولین کسی باشم که صدای در هم شکستن قلبش را با گوش خود شنیده باشم....نمیدانم خدائی هست ؟!..اگر هست چه خدای خاموشی از همه خاموشی ها قلبم میگیرد و دوست دارم فریاد بکشم . آخر با که بگویم درد این دل شکسته را؟ آخر با که بگویم که قلب من عاشق قلبی است که با سنگ بیابان فرقی ندارد، قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نیست دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بیندازد ، دلم میخواهد فریاد بزنم و دیوانه وار بخدا بگویم آخر تو ای خدای خوب من تو چطور بنده ای آفریدی که از عهده اش بر نمی آیی تو چطور میتوانی این همه نا عدالتی را ببینی و بصدا در نیائی . مگر نه اینکه میگویند تو بخشنده ای پس اگر گناهی مرتکب شدم به درگاهت و به بزرگواری خودت مرا ببخش و این همه مرا عذاب نده ، مگر نه اینکه میگویند تو رحیمی پس رحمتت کجاست ، پس چرا به من رحم نمی کنی ، خدایا من خیلی سختی کشیدم به امید اینکه در رحمتت را برویم باز کنی من که در اول جوانی زیر بار مشکلات چنان کمرم خم شده که دیگر طاقت ایستادن از من صلب شده ،خدایا به او بگو با تمام بدیهایت دوستت دارم....آری باز هم میگویم ترا با تمام بدیهایت دوست دارم گر چه تو خیلی عذابم دادی ، تو همیشه در مقابل چشمان اندوهبارم غرق در شادیت بودی خوش باش که شادیت را میخواهم ، خوش باش تا خوش بینمت همیشه محبوبم : تو راه زندگیت را انتخاب کن آرزو دارم که همیشه تو و خوشبختی را در کنار هم ببینم..... آه که تو چه حرفهایی به من میزدی ، حرفهایی که فقط بار سیاهی بروی قلبم می آورد ، تو همیشه با خود می اندیشیدی که شب و روز نفرینم را توشه ی راهت میکنم اما افسوس که نمیدانی جز خوشبختی برای تو چیز دیگری نمی خواهم ، هیچگاه نه بدیت را خواسته ام و نه بدیت را گفته ام . وقتی با خودم می اندیشم که تو در چه خیال و من در چه خیال گریه ام میگیرد گریه ای که از خنده غم انگیزتر است. چشمان من آن همه اشک را بدرقه ی راهت کرد تا بتو بفهماند که دوستت دارم ......... و تنها بتو بفهماند که نسبت به این همه اشک بی محبت نباشی . عزیزم آنقدر صبر میکنم تا راهت را انتخاب کنی . برو ، برو و راهت را دریاب. آنگاه من هم راهم را از راه زندگی تو باز می یابم . ایکاش آن قلب سنگی ات که درون سینه ات یخ بسته ذره ای از قلب من خبر داشت و حس میکرد که چطور با تو یکرنگ و صادق بودم و میبوسم آن قلب سنگی ات را که صادق بودی و با شهامت نخواستی و نمی خوای که بدروغ با من باشی . در این دنیای پر هیاهو چشمانم فقط چشمان تو را میجوید ، آسمان را نگاه میکنم ستاره های آسمان را مینگرم به خیال اینکه چشمان تو را میان آنها بنگرم ، آخر من و تو زیر سایه ی همین آسمان با هم گفتگو میکردرم و دستهایم فقط دستهای تو را میجوید و چشمان همیشه منتظرم پشت این پنجره های سرد و یخ بسته انتظار تو را میکشد تقدیم به آنکه بیشتر از همیشه دوستش دارم ولی اون منو تنها گذاشت.....

 

 

  روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 21:43 توسط داود رحمتی |

 

 

تقدیم به آنکه مهرش در آسمان دلم هرگز غروب خواهد کرد

 

امشب تمام ستاره های آسمان گریه میکنند ، امشب تمام مرغان آسمان اشک میریزند ، امشب قلبی میشکند و صدای در هم شکستن آن به آسمانها میرسد اما نمیدانم چرا بگوش خدا نمیرسد من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم ، فکر میکنم اولین کسی باشم که صدای در هم شکستن قلبش را با گوش خود شنیده باشم....نمیدانم خدائی هست ؟!..اگر هست چه خدای خاموشی از همه خاموشی ها قلبم میگیرد و دوست دارم فریاد بکشم . آخر با که بگویم درد این دل شکسته را؟ آخر با که بگویم که قلب من عاشق قلبی است که با سنگ بیابان فرقی ندارد، قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نیست دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بیندازد ، دلم میخواهد فریاد بزنم و دیوانه وار بخدا بگویم آخر تو ای خدای خوب من تو چطور بنده ای آفریدی که از عهده اش بر نمی آیی تو چطور میتوانی این همه نا عدالتی را ببینی و بصدا در نیائی . مگر نه اینکه میگویند تو بخشنده ای پس اگر گناهی مرتکب شدم به درگاهت و به بزرگواری خودت مرا ببخش و این همه مرا عذاب نده ، مگر نه اینکه میگویند تو رحیمی پس رحمتت کجاست ، پس چرا به من رحم نمی کنی ، خدایا من خیلی سختی کشیدم به امید اینکه در رحمتت را برویم باز کنی من که در اول جوانی زیر بار مشکلات چنان کمرم خم شده که دیگر طاقت ایستادن از من صلب شده ،خدایا به او بگو با تمام بدیهایت دوستت دارم....آری باز هم میگویم ترا با تمام بدیهایت دوست دارم گر چه تو خیلی عذابم دادی ، تو همیشه در مقابل چشمان اندوهبارم غرق در شادیت بودی خوش باش که شادیت را میخواهم ، خوش باش تا خوش بینمت همیشه محبوبم : تو راه زندگیت را انتخاب کن آرزو دارم که همیشه تو و خوشبختی را در کنار هم ببینم..... آه که تو چه حرفهایی به من میزدی ، حرفهایی که فقط بار سیاهی بروی قلبم می آورد ، تو همیشه با خود می اندیشیدی که شب و روز نفرینم را توشه ی راهت میکنم اما افسوس که نمیدانی جز خوشبختی برای تو چیز دیگری نمی خواهم ، هیچگاه نه بدیت را خواسته ام و نه بدیت را گفته ام . وقتی با خودم می اندیشم که تو در چه خیال و من در چه خیال گریه ام میگیرد گریه ای که از خنده غم انگیزتر است. چشمان من آن همه اشک را بدرقه ی راهت کرد تا بتو بفهماند که دوستت دارم ......... و تنها بتو بفهماند که نسبت به این همه اشک بی محبت نباشی . عزیزم آنقدر صبر میکنم تا راهت را انتخاب کنی . برو ، برو و راهت را دریاب. آنگاه من هم راهم را از راه زندگی تو باز می یابم . ایکاش آن قلب سنگی ات که درون سینه ات یخ بسته ذره ای از قلب من خبر داشت و حس میکرد که چطور با تو یکرنگ و صادق بودم و میبوسم آن قلب سنگی ات را که صادق بودی و با شهامت نخواستی و نمی خوای که بدروغ با من باشی . در این دنیای پر هیاهو چشمانم فقط چشمان تو را میجوید ، آسمان را نگاه میکنم ستاره های آسمان را مینگرم به خیال اینکه چشمان تو را میان آنها بنگرم ، آخر من و تو زیر سایه ی همین آسمان با هم گفتگو میکردرم و دستهایم فقط دستهای تو را میجوید و چشمان همیشه منتظرم پشت این پنجره های سرد و یخ بسته انتظار تو را میکشد تقدیم به آنکه بیشتر از همیشه دوستش دارم ولی اون منو تنها گذاشت.....

 

 

مرگ عاشق

سلام امروز می خوام از سرنوشت یک مرد عاشق براتون تعریف کنم.سرنوشت این مرد واقعیست.(داستان به زبان خودمرد).

هوا بارانی بود اوایل فصل زمستان بود.در ماشین بودم وناگهان زنی وسط خیابان ایستاد و من را متوقف کرد.دختری بود زیباچهره با چشمانی زیبا که هرکس را شیفته خود می کرد.ترس ودل نگرانی از صورتش میبارید.خواستم سر او فریادی بکشم که دوید و سوار ماشین شد.پرسیدم کجا می روید؟- هرجاکه می خوای برو.درنگ نکردم چون می دانستم که از چیزی فرار میکرد.فکرهای زیادی به سرم میزدکه شاید می خواهند مرا فریب دهند تا ماشین را ببرندو... با تمام این فکر وخیال ها با سرعت زیاد میراندم تا اینکه گفت:خیلی ممنونم.جوابش راندادم .کمی گذشت و گفت:من گرسنه هستم.مسیر ماشین راعوض کردم وبه یک رستوران رفتم.داخل رفتیم گارسون لیست را به من داد.گفتم:چی میل دارید؟- هرچی که شما بخورید!.تعجب کردم و غذا را انتخاب کردم .-اسمت چیه؟- رضااسم شما چیه؟نرگس.- برای چی فرار میکردی؟- تو راه خونه بودم که سوار ماشین یک مسافرکش شدم داشت من رو به خارج از شهر میبرد من رو پیاده کرد و به خانه ای برد خواست به من دست درازی کند که چاقویی را که آماده کرده بودم به شکمش فرو کردم و فرار کردم.صدای خیلی معصومی داشت وقتی بامن حرف میزد سرش پایین بود.ازش پرسیدم:به تو نمی خوره چاقو کش هم باشی؟- چاقو را پدرم به من داد که وقتی گیر کردم ازش استفاده کنم.غذا را خوردیم و رفتیم.- خونتون کجاست - گیشا خیابون 31.به آدرسی که داد رفتم وقتی که خواست پیاده شود شماره تلفن خانه شان را به من داد و خداحافظی کرد.وقتی که می خواستم برم خانه همش در فکر فرو رفته بودم او چرا به من اعتماد کرد؟چرا خواست بامن ارتباط برقرارکند؟آن وقت شب چکار میکرد.درخواب همش به فکرش بودم.آری عاشقش شده بودم.این حس من بود خواسته یا ناخواسته حس عجیبی بود.شب را باهمین فکر و خیال به پایان رساندم.صبح که بیدار شدم با فکر و خیال او از خواب بیدار شدم هر قدمی که برمیداشتم به یاد او بود تمام فکر و خیالاتم او بود چشمان زیبایش بود.ساعت 3 بعدازظهر بود که به آن شماره زنگ زدم .- سلام نرگس خانوم هستن.-بله شما؟-من رضاهستم.خود نرگس بود باآن صدای نازش.- می خوام باهات قرار بزارم. نرگس باکمی مکث گفت:کجا؟گفتم:همون جایی که دیشب با هم قرار داشتیم.قرارما ساعت 9 شب بود.بعد از سلام و احوال پرسی دور یک میز نشستیم .ناگهان سر صحبت رو باز کرد و گفت:دیشب از تو خیلی خوشم اومد. باکمی مکث گفتم:چطورمگه؟چون به اعتمادم پاسخ مثبت دادی.بازهم حرفی نزدم.داشتم می ترکیدم چون حرفی رو که می خواستم بزنم نتونستم بزنم.شام رو خوردیم.و در پارکی نشستیم.ازمن پرسید:هدف تو از این قرار چه بود؟گفتم که:خواستم باهات بیشتر آشنا بشم کارم اشتباه بود؟ با یکمی تعجب به من گفت:رو من نظر داری.گفتم:از چه لحاظی؟.نرگس گفت:من رو نمی خواد خر کنی.من دختر خرابی نیسم راستی دیگه مزاحمم نشو.قهرکرد و رفت.از این کارش خیلی ناراحت شدم.نمی دونست که چه قدر بهش علاقه مند شده بودم.آن شب رو عاشقانه به پایان رساندم.دل و جرات نداشتم که بهش زنگ بزنم ولی دل رو زدم به دریا بهش زنگ زدم.الو نرگس تویی؟ - چیکار داری؟ می خوام باهات حرف بزنم. - من هیچ حرفی ندارم که باتو بزنم.گوشی رو قطع کرد.دوباره زنگ زدم. تا گوشی رو برداشت گفت:آقا مگه مرض داری زنگ می زنی؟ - داد زدم و گفتم:آره من مرض دارم مرض من عشق به تو دیوونه.

با این حرف من گوشی رو دوباره قطع کرد ولی من دیگه بهش زنگ نزدم.سعی کردم که فراموشش کنم ولی وقتی یاد چشمهایش می افتم اشک در چشمانم جاری می شود.در همین فکربودم که صدای تلفن مرا غافلگیر کرد.آری صدای لطیف نرگس بود. آرام آرام به من گفت:تو اولین کسی هستی که عشق را در من آفریدی رضا ببخشید که به تو تهمت زدم متاسفم.صدای گریه اش می آمد. مرا بیشتر عاشق کرده بود . احساس کردم که به او نیاز دارم بدون او نمی توانم زندگی کنم.نرگس هم چنین حسی رو داشت.مراسم خاستگاری تمام شد.راستش پدر و مادرم از خانواده اش خوششان نیامده بود.ولی من بی توجه به این مسائل عاشقش شده بودم و بالاخره باهم ازدواج کردیم.شب رویایی بود شبی توام با عشق و محبت . احساس کردم خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم.1 سال از زندگی ما گذشت.زندگی توام با عشق.کم کم احساس کردم که رابطه اش با من سرد و سرد تر شده است . اوایل زیاد توجهی نداشته ام.وظایفش را در خانه انجام نمی داد و مدام باهم در حال دعوا بودیم.دعواهایی که بین زن وشوهر طبیعی بود.سالگرد ازدواجمان فرارسید.به گل فروشی رفتم تا برای همسرم گل بخرم و خاطرات تلخ را از بین ببریم.حسی به من میگفت حادثه ای در راه است.(ادامه داستان به زبان خودم) با هزار یک امید و آرزو به استقبال زنش آمده بود.

زن در خانه بود ولی با مرد دیگر.نرگس:از بدنش خسته شده ام(بدن رضا) دیگر به من حال نمی دهد . مرد هم که آتش شهوت از صورتش میبارید گفت:چه طور میتونی بامن باشی تو شوهر داری؟ نرگس گفت:راهش رو پیدا کرده ام. مرد گفت:چه راهی؟ نرگس گفت:می کشیمش.و با این کلمه سکس بسیار عمیقی بین آن دو صورت گرفت.رضا با گل و شیرینی در خانه را زد . هیچکس در را باز نکرد.کلید را انداخت ودر را باز کرد. به اتاق نرگس رفت ولی نرگس خواب بود.از رفتار سرد نرگس بسیار ناراحت بود. روی تخت دراز کشید که ناگهان مرد با طنابی که از قبل آماده کرده بود به استقبال گردن رضا رفت.نرگس و آن مردطناب را محکم بر گردن رضا فشردند.رضا کبود شده بود و تمام آن خاطرات بر ذهنش مرور شد که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند و برای ازدواج برای همدیگر اشک میریختن.یعنی تمام آنها دروغ بود یا یک خیال. سرآنجام رضا با کوله باری از عشق و محبت جان به جان آفرین تسلیم کرد.بعد از این ماجرا مردی به جرم قتل اعدام شد.و زنی هم به جرم رابطه نامشروع سنگسار شد.آیا محاکمه آنها رضا را زنده کرد؟آیا سرنوشت عشق همین است؟این عشق بود یا حوس؟رضا که عاشقانه دل به زنش داده بود باید اسیر هوس دختر میشد.داستان من در روزنامه های 3 سال قبل در قسمت حوادث روزنامه ها چاپ شده بود.آری داستان من واقعی بود.عشق نقطه کوری است که موجب دل بستگی فرد به معشوقش میشود بدون آنکه بفهمد آن کس چه خصوصیاتی داشته باشد.رضا عاشق شده بود چون عیب های دختر را نادیده گرفت و چشم بسته بادختر پیوند زده شد.اگر کمی فکر میکرد میفهمید که آن شب نرگس در خیابان از چه چیزی فرار میکرد؟ و آگر به حرف پدر ومادرش گوش میکرد هرگز سرنوشتش این نمی شد.رضا قربانی عشق خود و حوس نرگس شد.به نظر شما چه کسی در مردن رضا مقصر بود.عشق رضا یا حوس نرگس؟

 

 

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 21:29 توسط داود رحمتی |

 

 

 می خوام یه رمان گریه دار براتون بنویسم  ، بهتون پیشنهاد میدم که حتما بخونینش .

 

 

آقا مستقيم .... تاكسي با ترمزي كه از هر راننده تاكسي و مسافركشي در تهران انتظار ميرود ايستاد ... آقايون كجا تشريف ميبريد ؟؟؟ يكي از 3 پسر جوان جواب داد تا ميدان ونك مزاحم شما ميشويم . راننده از طرز برخورد پسرها خوشش آمده بود . پس گفت : بفرماييد بالا . دربست ميخواهيد ؟ ... پسرها نگاهي بهم كردند و گفتند : نه ، اگر خواستيد مسافر هم سوار كنيد . پسر ها سوار شدند و از زماني كه بدنهايشان بر روي صندلي آرام گرفت ، سر به سر هم گذاشتند و شوخي كردند . راننده از اين نشاط جوانها مشعوف بود و بر عكس هميشه با احتياط رانندگي ميكرد تا اين شادي تا مدتي در تاكسيش حكمفرما باشد . به ياد روزهايي افتاد كه با دوستانش به سينما ميرفت و به قول خودش زندگي ميكرد . قصد نداشت مسافري را سوار كند ، اما ناگهان دختري وسط خيابان آمد و جلوي تاكسي پريد . از اين حركت ناگهاني راننده جا خورد و بشدت پايش را روي پدال ترمز فشار داد . پسر ها مدتي شوخي و خنده را رها كردند اما وقتي متوجه شدند كه اتفاقي نيفتاده است باز هم سر به سر هم گذاشتند . دختر داد زد : مستقيم و بدون اينكه از راننده اجازه بگيرد جلو كنار راننده نشست و گفت : آقا لطفا" سريعتر . راننده چيزي به دختر نگفت ، اما نگاه تندي به او كرد و سرش را به نشانه عصبانيت تكان داد . دختر نگاه تند راننده را ديد و اما عكس العملي نشان نداد . از سوار شدن دختر مدت زيادي نگذشته بود كه ناگهان پرايدي جلوي تاكسي ترمز كرد و راه آن را بست . روز جمعه و اين همه اتفاق !!! 4 پسر از پرايد پياده شدند و بزور در جلوي تاكسي را باز كردند و دختر را كشان كشان خارج كردند . راننده از ترس و كهولت سن هيچ اقدامي نمي كرد . اين 3 پسري كه عقب تاكسي نشسته بودند پياده شدند و سعي كردند كه دختر را نجات دهند . درگيري بين اين چند پسر اوج گرفت و مردم كم كم سعي كردند كه آن ها را از هم جدا كنند كه ناگهان يكي از پسرهاي مهاجم قمه اي را از پرايد خارج كرد ، مردم با ديدن اين صحنه دور شدند ، اما آن 3 پسر باز هم در ميدان مبارزه ماندند . هنوز اين 3 پسر از دختر محافظت ميكردند كه ناگهان صداي ضجه اي همه را در يك لحظه خشك كرد . يكي از آن 3 پسر كه براي كمك به دختر آمده بود نقش بر زمين شد و چشمه اي خون از كنارش جاري شد . دو دوست اين پسر با سنگ و هر چيزي كه كنار خيابان بود به سوي مهاجمان حمله كردند ، اما باز هم مغلوب بودند تا اينكه صداي آژير پليس مهاجمان را از ترس دستگير شدن فراري داد . در اين ميان تنها اين 3 پسر مانده بودند ، يكي از پسر ها با كراواتش سعي ميكرد از خونريزي دوستش جلوگيري كند ، اما همچنان خونريزي ادامه داشت . پليس سر رسيده بود اما مهاجمان فرار كرده بودند . پسر مجروح را با همان تاكسي كه تا چندي قبل به خوشي سوارش بودند به بيمارستان انتقال دادند . نگراني در چشمان همراه پسر زخمي موج ميزد ، پسرك را پس از انتقال به بيمارستان به اتاق عمل بردند . راننده كرايه اش را گرفته بود اما همچنان بر بخت بد خود لعنت مي فرستاد . دكتر از اتاق عمل بيرون آمد و به چشمهاي همراه جوان زخمي نگاهي كرد و گفت : دوست شما مقاوت خوبي دارد . خدا را شكر ، خطر از سرش گذشته است و اگر امشب هم اتفاق خاصي نيفتد ، ديگر مي توانم بگويم كه مسئله خاصي پيش نمي آيد . در آن طرف افسر پليس مدام از يكي از آن 3 پسر بهمراه دختر سوال ميكرد : شما چه رابطه اي با هم داريد ؟ اين ها چه كساني بودند كه به شما حمله كردند ؟ چرا دعوا كرديد ؟ پسر عصباني شده بود . آخر از صبح تا حالا تنها يك پاسخ براي سوالهاي افسر پليس داشت . الان ساعت حدود 2 بعدازظهر بود اما پليس هيچ اقدامي نكرده بود بجز سوالهاي متمادي ، حتي موبايل پسر را گرفته بودند . بالاخره ستواني به جاي گروهباني كه از پسر سوال ميكرد آمد و او هم چون همكارش سوالهايش را آغاز كرد . اسمت چيه پسر ؟ .... آرمين . ستوان بخدا از صبح تا حالا صد دفعه اين را گفتم . ما صبح سوار تاكسي شديم و آن خانم كه حتما" در جريان هستيد سوار شدند . بعد از آن هم يك ماشين آمد كه ميخواست خانم را بزور با خودش ببرد كه ما درگير شديم . از دوستم سامان هم تا الان خبري ندارم . ناگهان مثل اينكه چيزي را به ياد آورده باشد با اضطرابفراوان پرسيد : ستوان حال سامان خوبه ؟ ترا به خدا به من بگوييد ... چند قطره اشك ديگر مجالي براي سخن گفتن به او نداد . ستوان نگاهي به پسر كرد . گفت : دوست شما عمل شده است و حال او رضايتبخش اعلام شده است . ما از آن خانم هم بازپرسي كرديم و هم چنين از مردمي كه در صحنه درگيري بودند ، مثل اينكه شما راست مي گوييد . شما ها واقعا" پسران با جراتي هستيد ، من از اينكه در اين مدت شما را اينجا نگاه داشتيم معذرت خواهي ميكنم ، اما يكسري فرماليته ها را بايد اجرا كنيم . خنده اي به آرمين كرد و گفت : دفعه بعد كه خواستيد پليس را خبر كنيد كراواتتان را در بياريد و چشمكي به آرمين زد و از اتاق خارج شد . بيرون از اتاق همان دختر نشسته بود و گونه هايش مملو از اشكهايش بود . آرمين از ستوان تشكر كرد و آدرس بيمارستان سامان را گرفت و بي تفاوت به گريه دختر و عصباني از قدرنشناسي او از اتاق خارج شد . سريع يك ماشين را دربست كرايه كرد و به سوي بيمارستان روانه شد . بيمارستان شلوغ بود ، تازه وقت ملاقات آغاز شده بود . در بين جمعيت آرمين ، پدر و مادر و خواهر سامان را شناخت ، جلو رفت و سلامي كرد . پدر سامان برگشت و با ناراحتي پرسيد : حال سامان چطوره ؟ آرمين جواب داد : من تازه آمدم و تا الان كلانتري آمدم . من هم دنبال سامان ميگردم . از پذيرش شماره اتاق سامان را گرفت . سامان روي تخت خوابيده بود ، صورتش بيرنگ و زير چشمانش گود بود . امير هم كنار تخت نشسته بود . امير تا آرمين و پدر و مادر سامان را ديد از جا بلند شد ، آرمين را محكم بغل كرد . آرمين كجا بودي ؟ خيلي وقته كه ... و ديگر از شدت اندوه ادامه نداد . در همين هنگام پدر و مادر سامان بالاي سر او بودند ، مادرش بي تابي ميكرد و مدام اشك ميريخت اما پدرش سرش را پايين انداخته بود و نيم نگاهي به امير و آرمين ميكرد . سپس به طرف آنها آمد و چگونگي قضيه را جويا شد . آرمين و امير به تفصيل ماجرا را شرح دادند ، آثار غرور و شعف باطني در چهره پدر سامان نمودار شد . بله ، پسر او براي حفظ آبروي يك نفر زخمي شده بود و در اين بين دوستانش نيز او را ياري كرده بودند ، پدر ، امير و آرمين را چون پسرش در آغوشش گرفت . ............................. دو روز از آن حادثه گذشته بود و هنگام ملاقات دو دوست همچون گذشته در كنار يكديگر بودند ، با اين تفاوت كه يكي مجروح و دو نفر ديگر براي عوض كردن طبع او آمده بودند . در اين اتاق اين 3 نفر با شوخيهاي معمول خود آنچنان غوغايي را بر پا كرده بودند كه اگر پرستار تذكر نداده بود معلوم نبود آخر و عاقبتش چي ميشد .... سامان با كمك دوستانش نيروي تازه يافته بود و روز به روز بر بهبودي اش افزوده ميشد و دوستانش نيز از اينكه سامان بهتر ميشود سرزنده تر ميشدند . ناگهان صداي ضربه بر در ، در اتاق طنين انداز شد . طبق معمول آرمين از جايش بلند شد تا از تازه وارد استقبال كند ، امير گفت اگر اين دفعه پرستاره باشه بدجوري حالش را ميگيرم . ناگهان در باز شد و هر 3 نفر با ديدن قيافه تازه وارد جا خوردند . دختري با لباس يك دست آبي و دسته گلي زيبا وارد شد . با سلامي حاكي از خجالت وارد شد و تا نزديك تخت بيمار پيش آمد . آرمين زودتر از دو دوستش به حالت اول بازگشت و دسته گل را با تشكري صميمانه از دختر گرفت . قبل از اينكه بقيه شروع به صحبت كنند دختر صحبتش را آغاز كرد : از اينكه اين قدر دير به ملاقات شما آمدم بسيار متاسفم ولي قبول اينكه يك نفر به خاطر من روي تخت بيمارستان افتاده است و با ديدن من معلوم نيست چه حالي پيدا كند ، ملاقات كمي برايم سخت بود و جرات اين كار را نداشتم . سامان سرفه اي كرد و گفت : من انتظار نداشتم كه به عيادتم بياييد . ولي از اينكه تشريف آورديد از بسيار متشكرم . خواهش ميكنم بفرماييد بنشينيد . دختر در كنار آرمين روي مبل نشست . آرمين براي اينكه دختر معذب نباشد از كنار او بلند شد و كنار پنجره رفت . احساس خوبي نداشت ، اما سعي ميكرد اين احساس را با نگاه به بيرون پنهان كند . هركس آرمين را ميديد مجذوب نگاه او هم چون بلوري بود كه كه محتويات درونش را به نمايش ميگذارد و نگاه او هم ضميرش را نشان ميداد ، اما در چشمهايش غمي موج ميزد ، غمي كه تا انتهاي دل او را سوزانده بود ، بدون اينكه كسي بداند . اما امير ، او پسري خوش پوش و خوش تيپ بود كه زياد با دختر ها ميپريد و دوستان زيادي هم داشت و عقيده اش اين بود كه بايد آن قدر درميان دختر ها باشي كه بتواني در آينده براحتي همسر خود را انتخاب كني. اين بر خلاف نظريه آرمين بود كه اصلا" با دختري دوست نميشد و در حضور او امير هيچگاه نه به دختري متلك مي پراند و نه مزاحم دختري ميشد . شايد اين تنها زماني بود كه ميشد او را بچه اي سربه زير دانست . اما سامان ، او تا به حال با كسي دوست نشده بود و جرات امتحان كردنش را هم نداشت ، اصولا" آدم حساسي بود و اگر از كسي كه با او دوست ميشد بي وفايي ميديد خرد ميشد . براي همين ترجيح ميداد كه يكبار عاشق شود و ديگر به كسي دل نبندد . از لحاظ مالي هم هر 3 مثل هم بودند و هنگام خرج كردن دنگي خرج ميكردند در دنياي آنها همه چيز تقسيم ميشد از شادي گرفته تا غم و غصه . كمي سكوت در اتاق برقرار شد و امير بر طبق اخلاقش شروع به سخن كرد : خانم ايشان سامان هستند و اين آقايي كه كنار پنجره ايستادند آرمين و بنده هم امير هستم . از اينكه آن روز توانستم خدمت كوچكي انجام دهم بسيار خوشحالم . دختر با نگاهي لبخند امير را ديد و متوجه شد كه بايد خود را معرفي كند پس گفت : من هم الناز هستم و مجددا" از شما تشكر ميكنم . دختر نگاهي به ساعت انداخت و گفت : با اجازه شما من مرخص ميشوم و البته باز به عيادت شما خواهم آمد . اميدوارم به زودي بهبودي حاصل كنيد و در كنار دوستانتان به زندگي روزمره خود بازگرديد ، باز هم از شما سپاسگزاري ميكنم . امير خود را جلو انداخت و گفت : ماشين هست در خدمت باشم . دختر تشكري كرد و گفت : باعث زحمت نميشوم .... امير صحبتش را قطع كرد و گفت : زحمتي نيست . بالاخره امير با اصرار فراوان دختر را با خود برد . آرمين گفت : خب اين هم الناز خانم ، نظرت چيه سامان ؟ سامان نگاهت عوض شده !! لبخندي معني دار به سامان زد . سامان با فخر وغرور فراوان گفت : چيكار كنيم ديگر ، همه دخترها ما را تحويل ميگيرند . آرمين نگاهي به سامان كرد و گفت : گاهي اين تحويل گرفتنشان به قيمت خوردن يك چاقو تمام ميشود ، نه ؟ و خنديد . سامان چيزي نگفت ، چون ميدانست كه آرمين با او شوخي ميكند ، پس از آن آرمين با سامان دستي داد و با او خداحافظي كرد . اما سامان هم چنان در فكر دختر و ملاقات آن روز بود . چند روز گذشت و الناز هر روز سر ساعت 16 به عيادت سامان مي آمد و هر روز 45 دقيقه ميماند و پس آن ميرفت . در اين مدت كم اخلاق و رفتار الناز در سامان و خانواده سامان اثر خوبي داشت . اين ملاقاتها ادامه داشت تا سامان از بيمارستان مرخص شد . تا چند روز از الناز خبري نبود تا اينكه يك روز زنگ منزل سامان نواخته شد و الناز وارد شد . از ديدن الناز سامان بسيار خوشحال شد و با استقبالي گرم از او پذيرايي كرد . بله پس از اين مدت كم سامان فكر ميكرد آن كسي را كه سالها به دنبالش بوده را پيدا كرده است و ميتواند با او خوشبخت شود . از رفتار هم اين طور بر ميامد كه او هم احساس مشابهي نسبت به سامان دارد . آن روز آرمين هم در اين جمع حضور داشت اما خنديدن هاي الناز و سامان را چون فريادهاي دردناك ميشنيد ، اين فريادها او را آزار ميداد ، او را به ياد خاطراتي مي انداخت كه در لابه لاي صفحات زندگي اش او آنها را به گرد و غبار فراموشي سپرده بود . زماني كه او شكسته شد و براي اولين بار در عمرش آرزوي مرگ داشت . كسي نفهميد كه آرمين چگونه در مدت كوتاهي شكسته شد و از بين رفت . از آن زمان به بعد بود كه آرمين از پسر جوان بودن فاصله گرفت چون مردان با تجربه و پخته شد . او ديگر فردي گوشه گير و آرام شده بود . در همان سال بود كه با سامان و امير كه در يك دانشگاه بودند آشنا شد و اين دوستي سرآغاز زندگي جديد او بود . آرمين با وجود دوستان جديدش توانست شور و نشاط كمي را باز يابد اما هيچ گاه مانند قبل نشد . ياد آوري اين خاطرات سبب شد كه آرمين از خانواده سامان خداحافظي كند و به بيرون برود . از وقتي از در خارج شد تا زماني كه به خود آمد 2 ساعت گذشته بود و روز كم كم به پايانش نزديك ميشد . ولي چشمان آرمين خيس از اشكهايي بود كه در اين سالها تنها مونس چشمانش بودند . 2 سال خود خوري و مقاومت در برابر رازي كه در قلبش مدفون بود . زماني كه آرمين 14 ساله بود در عروسي دختر خاله اش با دختري آَشنا شد كه همسن او بود و در او خصوصياتي بود كه در نظر آرمين او را متمايز از ديگر دختران ميكرد . پس از مدتي با توجه به ارتباطاتي كه آرمين ايجاد كرده بود او را بيشتر ميديد و از ديدار او و رفتارش بيشتر احساس شعف ميكرد . در ميان تمامي آشنا و فاميل آرمين را پسري مودب و جذاب ميدانستند و در تمامي آشنا و دوستان كسي نبود كه از اين پسر مردم دار ، گله اي داشته باشد . در تمامي مهماني ها و مجالس نسبت به ديگر پسران بيشتر برجسته مينمود و اين هم به علت مردم داري و آداب اجتماعي بود كه در طول سالها آموخته بود . آرمين براي مريم هركاري را كه در توانش بود انجام ميداد ، شايد هم كارهايي را برايش كرده بود كه از توانش خارج هم بوده است . تا اينكه به زمان كنكور نزديك شدند ، در اين مدت به علت كنكور كمي رابطه آنها به سردي گراييد ، اما پس از كنكور آرمين با مريم تماس گرفت و از او خواست كه ملاقاتش كند اما مريم گفت كه در اين مدت به علت خستگي زياد در نظر دارد كه مدتي را استراحت كند . اين حرف براي آرمين گران آمد ولي از آن جايي كه احترام خاصي براي مريم قائل بود و او را بسيار دوست ميداشت روي حرف او حرفي نزد . چند روز بعد آرمين طبق قراري كه با دوستان دبيرستانش گذاشته بود به پارك ساعي رفت تا در جمع آنها چند ساعتي از خستگي كنكور در آيد . اما قبل از ديدن دوستانش صحنه اي ديد كه او را ميخكوب كرد . او مريم را ديد كه با يكي از پسران بدنام پارك براحتي صحبت ميكند و دست در دست هم قدم ميزنند . در تمامي اين چند سالي كه با دوستانش زياد پارك مي آمد اين پسر را كه سياوش نام داشت ديده بود و كلا" بچه اي شر بود كه از لحاظ اخلاقي هم پسر جالبي نبود . آرمين تحمل و كنترلش را از دست داده بود و بايد به مريم مي گفت : كه اين چه كاريست كه با من كردي ؟ بايد اين راببينم يا آن وعده هاي زيبايت ؟ تو كه هميشه به من ميگفتي من تنها تو را دوست دارم و كلي قول زيبا ... تصميم خودش را گرفت و بسمت مريم رفت ، شعله اي در درونش زبانه كشيده بود كه از اين جهنم بايد مريم هم بارقه اي را نصيب ميشد . دوست داشت آن چنان محكم ميزد توي صورت مريم تا اينكه تمام حرفهاي زيبايش را فراموش كند تا اينكه ديگر حتي صدايش را به ياد نيارد . تنها در چند قدمي آنها رسيده بود كه متوقف شد ، در اين حين مريم او را ديد و از چشمانش كه حالا تنها دو كاسه آتش بود به نيتش پي برد ، كمي خود را به سياوش نزديك تر كرد تا در صورت حمله آرمين به پشت او پناه ببرد . سياوش هم از نظر جثه و هيكل از آرمين بزرگتر بود ، همين مريم را مطمئن تر ميكرد . اما آرمين وقتي نگاهش با نگاه مريم تلاقي پيدا كرد تنها سرش را به نشانه تاسف تكاني داد و رفت . او به پاس اين 4 سال حتي سعي نكرد انتقام دل شكستگي اش را از مريم بگيرد . گرچه هميشه از اين نظر پشيمان بود اما خب اين فكري بود كه در يك لحظه گرفته بود . پس از آن ماجرا آرمين به كل بهم ريخت . او از پي متزلزل شد . با كسي حرف نميزد و در گوشه اي خيره به چيزي ميماند . دوستانش كم كم از او فاصله گرفتند زيرا تحمل چنين آدمي براي هر كسي سخت است . عاقبت آرمين در رشته مهندسي عمران دانشگاه آزاد تهران قبول شد و با تمام مخالفتي كه خود براي رفتن به آنجا داشت اما با اصرار پدر و مادرش ثبت نام كرد . دراين مدت آرمين در دنيايي ميان واقعيت و توهم زندگي ميكرد . اين در حالي بود در اين مدت مريم حتي از او معذرت خواهي هم نكرده بود . آرمين هميشه فكر ميكرد كه شايد مريم به خودش حق ميدهد كه اين رابطه را يك طرفه قطع كرده است يا شايد الان هم از ديدن آرمين خجالت ميكشد ، اما خود ميدانست كه اشتباه ميكند و تنها با اين افكار خودش را سست تر ميكند و گناه ها را از دوش مريم بر دوش خود ميگذارد . روزها ميگذشت و رابطه سامان و الناز گرمتر ميشد و سامان هميشه به دو دوست خويش ميگفت : بالاخره آن كسي را كه ميخواستم پيدا كردم . من كه گفته بودم كه هيچ وقت تنها نميمانم ، راستش آن حادثه براي من زياد هم بد نشد . در مدت اين دو ماه كه از آشنايي سامان و الناز ميگذشت ، سامان شاداب تر شده بود و البته ملاقاتهايش با آرمين و امير هم كمتر شده بود و اگر هم مي آمد با الناز مي آمد . امير با حضور الناز مشكلي نداشت ، اما آرمين از همان اول دوستي با بچه ها صحبت كرده بود كه در جمع آنها دختري در ميان نباشد . امير هم اين روش را ميپسنديد و به قول خودش از صبح تا شب با دخترها بود حالا بهتر است كه با چند تا مرد سر و كار داشته باشد . اما اين اواخر سامان اصلا" رعايت نميكرد و به همين علت مدت توقف آرمين در ملاقاتهاي دوستانه اش با سامان و امير كمتر شده بود . نه اينكه آرمين آدمي حسود باشد كه اصلا" اينگونه نبود ، در حالي كه در دانشگاه دختراني بودند كه بيشتر تمايل داشتند با آرمين باشند تا امير و سامان و البته در آخر هميشه به طرف امير ميرفتند . يعني اصلا" براي آرمين مهم نبود كه در كنارش دختري باشد يا نه . در اين ميان كار و كاسبي امير سكه بود ، چون همه كلاسها را دو دره ميكرد و به نام آرمين از دخترها جزوه ميگرفت و يا حتي بعضي از كارهايش را به آنها ميداد . اين كار زياد ادامه پيدا نكرد زيرا پس از مدتي كه آرمين فهميد با يك صحبت دوستانه به امير حالي كرد كه اگر مي خواهد اين دوستي ادامه پيدا كند بهتر است دست از اين كارهايش بردارد . خوشبختانه امير با اينكه كارهايي ميكرد كه در مذاق آرمين خوش نمي آمد اما در دوستي هم جوان مرد بود و هم اينكه مراعات حال دوستانش را ميكرد . در هر دعوا و مشاجره اي ميتوانستند روي او حساب كنند ، حتي حاضر بود با استاد گلاويز شود آن هم براي دوستانش . در دانشگاه به اين 3 نفر 3 تفنگدار ميگفتند و به حق هم اين 3 نفر چون 3 تفنگداران الكساندر دوما در كنار يكديگر و براي يكديگر بودند . در ملاقاتهايي كه اين 3 دوست با الناز داشتند آرمين دريافت كه نگاه هاي الناز تنها معطوف به سامان نيست و اين در حالي بود كه اگر قانونا" او عاشق سامان است نبايد اين گونه باشد . آرمين به عشق الناز شك پيدا كرده بود . ولي پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه به علت بدبيني نسبت به دختر ها الناز را هم چون ديگران ميبيند . اما دقيقا" به علت همين نتيجه گيري سعي كرد كمتر سامان را ببيند كه كمتر مزاحمتي براي سامان ايجاد كند . البته اين امكان هم وجود داشت كه اين رفتار آرمين را سامان جور ديگري برداشت كند . پاييز فرا رسيده بود و كلاسهاي دانشگاه هم پس از آن شروع شد . اما سامان سر كلاس كمتر حواسش جمع بود و مدام بيرون را نگاه ميكرد و پشت سر هم ساعتش را نگاه ميكرد و آرزو ميكرد كه زودتر كلاس تمام شود و با موبايل با الناز تماس بگيرد .

 

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 15:28 توسط داود رحمتی |

 

 

عشق از ديدگاه معلمين

عشق از ديدگاه معلمين ... دبير زيست:عشق مرضي است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن ميشود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است که در قلب اثر دارد. دبيرديني:عشق يک موهبت الهي است که خداوند براي بندگانش هديه کرده است. دبير رياضي:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن. دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايي است که هر عشقي را به طرف خود جذب ميکند. دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلي و مجنون پاک باشد. دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ي هر قلبي اصابت ميکند

 

 

 

 

زندگی چیست؟

زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی

زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی

 

 

 

 

مهمترین خواص ازدواج برای خانم ها

آیا می دونید مهمترین خواص ازدواج برای خانم ها چیه ؟

قبل از ازدواج 

بعد از ازدواج 

نتیجه گیری اخلاقی 

وزن ایده ال با چهره ای بشاش 

چاق و افسرده ومنزوی 

آمادگی بدن در روزهای سخت 

ایستادن در صف سینما و استخر 

ایستادن در صف شیر وگوشت 

آموزش ایستادگی 

تعطیلات رفتن به دیزن واسکی 

تعطیلات شست وشوی خانه ولباس 

پر شدن اوقات فراغت 

نوشتن کتاب شعر و رمان 

نوشتن داستان پرنده در قفس 

شهرت باد آورده 

صحبت تلفنی بدون محاسبه زمان 

اتهام به پر حرفی حتی برای 10 دقیقه 

حفظ عضلات صورت 

رفتن به سفرهای هفتگی 

درحسرت رفتن به پارک سر کوچه 

امنیت کا مل 

 

 

 

با کلاسها :

 

دختران با کلاس :

روزهای آفتابی چتر در دست گرفته و هنگام حرکت چتر را مرتبا میچرخانند
به کلاسهای آموزش رقص و آموزش گیتار رفته واین موضوع را از نحوه راه رفتن شان میتوانید حدس بزنید

همیشه کمبود وقت دارند چون هر روز به ایروبیک رفته و 4 ساعت در سونا خشک بسر میبرند. پشت تلفن طوری مکالمه میکنند که اگر کسی آنها را ندیده باشد بعید است بتواند سن شان را حدس بزند

اگر میبینید در سن 40 سالگی هنوزازدواج نکرده اند تنها بخاطر این است که هنوز همسر ایده ال خود را نیافته اند. علاقه عجیبی به فال گرفتن دارند و دراتاق خود چند کتاب طالع بینی چینی هندی افغانی دارند. انواع عملهای جراحی زیبایی اعم از بینی گونه گذاری عمل فک را انجام داده و هنوز چند عمل دیگر را مدنظر دارند


پسران باکلاس
:
بهیچ عنوان تلویزیون نگاه نمیکنند و هیچ علاقه ای به سینما ندارند
زیر ابر به اندازه کافی برمیدارند
پیپ و سیگار برگ میکشند
عاشق هنر پیشه های هالیودی هستند
علاقه زیادی به برقراری میتینگ دارند
بولینگ ورزش مورد علاقه آنها میباشد شبها نیم ساعت با تلسکوپ بدنبال ستاره خود میگردند
کفشهایی با پهنای 20 اینچ پوشیده و موهای خود را شبیه برق گرفته ها میکنند
بدون دستکش عینک دودی و کلاه به هیچ عنوان رانندگی نمیکنند

 

 

 

گفتي........
گفتي به من بي دست و پا چيزي نگفتم
گفتي برو گفتي بيا ، چيزي نگفتم
گفتي بمير از عشق من گفتم : ( اطاعت )
از شايد و اما چيزي نگفتم.
گفتي که درد عشق من درمان ندارد
از درد گفتم و از دوا چيزي نگفتم
صدبار خونم ريختي صد بار کشتي
يک بار هم از خون بها چيزي نگفتم گفتي مبادا با کسي حرفي بگويي
حتي به خلوت با خدا چيزي نگفتم
اما فقط يک چيز را بايد بگويم
از من نپرسيدي ، چرا چيزي نگفتم

 

 

 

   روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 20:55 توسط داود رحمتی |

 

تفاوت های دختر ها و پسر های ایرونی

 

1-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند

 

2-اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!

 
3-یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه

  

4-یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!

  

5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!

 

 6-دخترا می خوان سر پسرا کلاه بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن

  

7-اگر به یه دختر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر خوبی و عاشقت میشه اما اگر به یه پسر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر بی جنبه و جوات هستی دست به هر کاری میزنه تا از شرت خلاص شه!

  

8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و  .........هست.

 

 9-دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن  ودر هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.

 

 10-دخترا فکر می کنن بهترین راه برای  داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله!

  

11-دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!

  

12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.

  

13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.

  

14-دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن

  

15-دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن  ولی پسر ها در غذا و و خواب و تخت خواب(نکته:منظور از تخت خواب عملیات قبل از خواب می باشد=عملیات فتح المبین به قول آقای مصطفی تیفوسی)

  

16-اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک جمع فقط سوتی میدن!

  

17-یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.

  

18-پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!

 

19-یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!

 

 20-یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

  

21-اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!

  

22-دختر ترشیده میشه اما پسر نه!!!!

  

23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باهال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!

 

     روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 20:47 توسط داود رحمتی |

 

قصه عشق

 

********************************

صبح ، بعد از رسوندن نازنين به مدرسه . ميخواستم برم پيش هوشنگ آرايشگرم بايد كمي به وضع موهام ميرسيدم و براي پنجشنبه هم باهاش هماهنگ مي كردم،

آرايشگاش توي ميدون ونك بود .

خيلي زود بود . واسه همين اول سري زدم به كله پزي ، نرسيده به چهار راه پارك وي و خودم ساختم.

وقتي از كله پزي خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم.

آقاي حيدري دبير ورزشمون گوشي رو بر داشت.

سلام كردم.

جواب بلند بالايي داد و گفت: به به شاه دوماد ................. بي معرفت ......يواشكي..........بي سر وصدا....... باشه....باشه .......

حسابي داغ كرده بودم تو دلم داريوش رو چپ و راست ميكردم، گفتم : آقاي حيدري در خدمت شما هستيم انشالله.......

گفت : شوخي كردم پسرم....خوشبخت باشي.......خيلي خوشحال شدم ، شنيدم....

تشكر كردم و گفتم : ببخشين آقاي ضرغامي دم دست هست؟

گفت : اگه نباشه هم ميارمش دم دست....چند لحظه گوشي رو نگهدار .........

بعد از مدت كوتاهي‌،‌ آقاي ضرغامي هن وهن كنان از پشت تلفن گفت : بفرماييد جناب بازرس.....

گفتم :بازرس كيه ، منم آقاي ضرغامي......

عصباني گفت: اي حيدري ذليل مرده ، قلبم اومد تو دهنم....

گفتم : چيه؟

گفت : اين حيدري ......بمن گفت بازرس منطقه پشت خطه........دوييدم.......

يك بلايي سرش بيارم كه مرغا كه هيچي.....مرغانه هام به حالش گريه كنن.....

بعد ادامه داد : خوب .......... خوبي پسر؟......

گفتم : ممنون......

گفت : بگو ....چيكار داري؟.....

گفتم : آقا تو تموم مدرسه جار زدين ؟

گفت : دور از جون شما من غلط كرده باشم.....كار اون پسر خاله خوش چونه خودتون..........معرف حضورتون كه هستن ؟.......

گفتم: ب.......ل......ه.

گفت : خب كارت رو بگو كه حسابي سرم شلوغه......

گفتم : ميخواستم به اطلاعتون برسونم. تعداد كاستهاي خانم هايده جان دوبرابر شد........

خوشحال گفت : جان من.......احمد جان تو چقدر ماهي ........

گفتم : قابل شما رو نداره.......

گفت : خب حالا چيكار بايد بكنم ........

گفتم : هيچي اين پسر خاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمياد.....

ناگهان لحنش عوض شدو گفت :.....احمد آقا جان ببخشيد معامله بي معامله....منم يه سنگ ميزارم رو دلم و از خير نواراي خانم هايده جان كه الهي فداش بشم من..... ميگذرم.......

گفتم : واسه چي؟..............

گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم...........اما داريوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد ميده........آقا فرداس كه تو مدرسه چو بندازه ...... كه آقاي ضرغامي نوار خانم هايده جان گرفت و .....خلاصه ديگه........

گفتم : آقاي ضرغامي ....اين حرفا چيه؟ ..........من چيزي بهش نمي گم........مطمئن باش .......

گفت : احمد آقا جان .....خر ما از كره گي دم نداشت.......

گفتم :......آقاي ضرغامي........

گفت: احمد آقا جان اصرار نكن............

با لحجه رشتي گفتم : آقاي ضرغامي جان تي بلا مي سر گوشت بدم من.....و ادامه دادم ، من يه كارت افتخاري دارم براي كاباره ميامي...........

گفت : خب مبارك باشه........من چيكار كنم.......

گفتم : سلامت باشين....... آخه نميدونين آقاي ضرغامي جان ......خانم هايده جون هر شب اونجا برنامه زنده داره......

اينو كه شنيد......نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : راست ميگي احمد آقا جان.......

گفتم : دروغم چيه؟ .........

گفت :يعني ........

گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش از نزديك ميشه ديدش حتي شايد بشه يه چند دقيقه اي بشه دعوتش كرد سر ميز......

آه بلندي كشيد و توي رويا فرو رفت.......

گفتم : آقاي ضرغامي پشت خطي .......دوباره آهي كشيد وگفت : آره احمد آقا جان......بگو گوش ميكنم........

گفتم : آقا وقتتون رو نگيرم ،آخه گفتين خيلي كار دارين.....

گفت : گور پدر كار....اصلا از قديم گفتن كار مال تراكتوره...... داشتي ميگفتي........در همين زمان گفت : زهر مار.......

مگه نمي بيني دارم در مورد يه موضوع بسيار مهم با تلفن حرف ميزنم......برو پشت در واسا تا بيام .

فهميدم با يكي از بچه هاس.....

گفتم : چيزي شده.......

گفت نه اين رسولي كلاس سوم بود.......ميبينه دوتا مهندس دارن با هم حرف ميزنن ، اومده ميگه بيلم كو.......شيطونه ميگه.......استغفرالله.......تو بگو عزيز جان.......

گفتم : ميخواستم بگم اگه افتخار بدين در خدمت شما هم باشيم.........

مثل بچه ها ذوق زده شد و گفت : احمد آقا جان......به سرت قسم....من هميشه گفتم و بازم ميگم ، اگه توي اي بيست وچند سال خدمتم ....چه اون موقع كه رشت بودم و چه از زماني كه اومدم اين تهرون خراب شده......يه دونه دانش آموز با معرفت داشتم ، خودت بودي و بس.......

گفتم : شما لطف دارين.....پس انشالله برنامه اش رو مي چينم...... اين داريوش....... گفت : فقط محض گل روي احمد آقا جان خودم..........وگرنه اگه به خود نكبت دهن لقش اگه بود صد سال سياه.......

گفتم : دستت درد نكنه آقاي ضرغامي.......

گفت :خواهش ميكنم.......فقط نوارها يادت نره.....

گفتم : اونم به چشم........ و خداحافظي كردم .

به طرف آرايشگاه حركت كردم ............ساعت هشت و ده دقيقه بود كه به اونجا رسيدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت كركره رو ميداد بالا.

هوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسي كرد. با خودم گفتم...اي داريوش ...........فكر كردم هوشنگ رو هم با خبر كرده .اما خيلي زود فهميدم نه........در جريان نيست.....

يه يك ربعي طول كشيد تا هوشنگ آماده شد. يه دستي به موهاي سرم و صورتم كشيد و مرتبشون كرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرم داد.

همينجور كه كار ميكرد ماجرا رو آروم آروم براش تعريف كردم و بهش گفتم كه براي پنجشنبه بعد از ظهر يه وقتي برام بذاره.

خيلي خوشحال شده و تبريك گفت ، يه وقت واسه چهار بعد از ظهر پنجشنته برام گذاشت .

موقع خارج شدن هم هر كاري كه كردم پول نگرفت......خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت........به شوخي گفت: پنجشنبه دوبله ميگيريم.....ديدم اصرار بي فايده است. تشكر كردم و از آرايشگاه خارج شدم......

ساعت از ده و نيم هم گذشته بود با خودم گفتم، سپيده ديگه بايد از خواب بيدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم يه زنگ بزنم......

بعد تلفن سپيده رو گرفتم . هفت هشتا زنگ خورد تا گوشي رو برداشت.......هنوز خواب آلود بود گفتم : سلام.

گفت : زهر مار و سلام........ مگه گيرت نيارم........

گفتم : سپيده.........

گفت : همون كه گفتم. زهر مار.........بد نقشه اي برات كشيديم......

خنديدم و گفتم كشيدين.......

گفت : اره ........كشيديم.......منو ليلا..........

گفتم : آخه چرا؟..........

جواب داد : ميفهمي............

پرسيد : كجايي ......

گفتم : ونك هستم..........

گفت : بيا خونه كارت دارم.......

گفتم : بايد برم دنبال .................

نذاشت حرفم تموم بشه ، گفت : آهان.............دنبال دختر شاه پريون.........نازنين خانم...........

گفتم : آره .....اشكالي داره.........

گفت : نه ..........چه اشكالي داره ......هرچي نباشه همسرت ديگه.............پوستت رو غلفتي ميكنم . مگس بيباك.........دم درآوردي واسه من.........

گفتم : سپيده........گوش كن........

قهقه خنديد وگفت : نه تو گوش كن........... شوخي كردم باهات ، بهت تبريك ميگم ، نميتونم بگم خيلي خوشحال شدم ..........اما خوشحالم ، برات آرزوي خوشبختي ميكنم.............. ببين ما هنوز دوست هستيم.......مثل قبل . نازنين هم به جمع مون اضافه شده.....قبول .

گفتم : قبول...............

ادامه داد ‌: ببين از شوخي گذشته، يه پيشنهاد كاري بهم شده ميخوام باهات مشورت كنم.......واسه همين امروز بايد حتما ببينمت........ساعت چهار با ليلا ............. تريا شاه عباس قرار دارم منتظرت هستم..........البته با عروس خانم خوش شانست.......

گفتم : كلكي كه در كار نيست؟

گفت : نه به جون تو.........

گفتم : باشه...... خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم.

  

 

   روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:55 توسط داود رحمتی |

عشق چیست ؟

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت: نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت: سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت: همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم  پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.

از استاد  فیزیک  پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.

از استاد  انشا  پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.

از استاد قرآن  پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

از استاد زبان فارسی  پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد.

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود.

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.

 

عاشقانه :

عشق آن نیست که دل به 100 نفر بندیم

 عشق آن است که 100 دل به یک نفر بندیم

 

 

امروز بار دلم هواي پرواز كرده...
مقصدم اين بار خورشيد نيست..
اين بار آسمون نيست...
اين بار حتي ستاره نيست...
مقصدم تويي..فقط تو...همون سبز ترين احساس...
همون رنگي ترين قلباي عالم...
دلم برات پر مي كشه...
باز مي خوام از ديوار بگذرم
! همون ديواري كه از سنگ و خاره...
حتي اگه گل هاي فاني روي زمين بهم بخندن...
كاش من اون شاپرك بودم
...

 

من تورامیخواهم...                       

باز با من سخن از عشق بگو                  ای سرا پا همه خوبی و صفا                

به خدا محتاجم

    من چو ماهی که زدریا دور است

         وشن گرم کنار ساحل پیکرش را گوراست             موج امیدووفا میخواهم

                                         من تورا میخواهم

 

 

دلم برات تنگ شده...

دلم برات تنگ شده جونم

میخوام ببینمت نمیتونم...

هنوز چندساعتی از خداحافظی ما نگذشته.

اما دلم برات پر میزنه....

هروقت دلم برات تنگ میشه گریم میگیره و انگار آسمون هم دلش میگیره و

میخواد بباره...

انگار تکه ای از قلبمو بردی...نه...شایدم من تمام قلبمو تو آغوشت جاگذاشتم...

 

 

عاشق شدم...

 

عاشق شدم   کاش ندونه   دست دلم رو نخونه   اگه بدونه  می دونم   دیگه با من

نمی مونه

 

اون که پیشش دل من گیر  اگه بدونه می ذاره می ره

اگه بدونه دیونم کرده  می ره و دیگه بر نمی گرده

 

عاشق شدم   کاش ندونه   دست دلم رو نخونه   اگه بدونه   می دونم   دیگه با من نمی مونه

عاشق شدم  دلواپسم  گرفته راه نفسم  دلهره دارم که بهش  می رسم یا نمی رسم

 

چشمای اون سر به سرم می ذاره   دست از سر من بر نمی داره

داره بلا سرم میاره    اما خودش خبر نداره

دستام اگر که رو بشه   دلم بی آبرو بشه   راز مگو   بگو  بشه

 

عاشق شدم   کاش ندونه   دست دلم رو نخونه   اگه بدونه   می دونم   دیگه با من نمی مونه

عاشق شدم  دلواپسم  گرفته راه نفسم  دلهره دارم که بهش  می رسم یا نمی رسم

 

چشمای اون سر به سرم میذاره   دست از سر من بر نمی داره

داره بلا سرم میاره   اما خودش خبر نداره

 

 

دوست دارم...

دوست دارم به دوران کودکیم برگردم

اونجا که ازم میپرسیدن باباتوبیشتردوست داری یا مامانتو...

اگه من اون موقع تورو میشناختم       میگفتم  من اونو بیشتر دوست دارم...

 

 

دلم میخواد...

دلم میخواد مقابل پنجره خانه عشقت همانند عنکبوتی تار بتنم

    وهرروزباطلوع خورشیدوباز شدن پنجره بادستان تو

     چهره زیبایت راببینم

     اماافسوس که تارهایم رانابود میکنی

                       

              امابدان که حتی اگرهزاران بار خانه ام را ویران کنی        

              من برای آبادی خانه عشقت دعامیکنم..

 

 

 

میمیرم...

بنام آفریننده ی عشق من امشب میمیرم

 

یه عاشق    بی قایق    تو دریا    چشماشو    می بنده    تو رویا

من عاشق    بی قایق    تو دریا    می میرم    چشمامو    می بندم    بی رویا    می میرم

 

می رمو میمیرم    آسوده می شم از عشق    می رمو میمیرم

جشن تولد مرگمو برای تو    زیر آب    می گیرم

 

یه زیبا    نگاهش    به موجا    یه عاشق    بی ساحل    تو دریا

پریای دریا    من امشب میمیرم    از عشق    یه زیبا    من امشب    میمیرم

 

می رمو میمیرم    آسوده می شم از عشق   می رمو میمیرم

جشن تولد مرگمو برای تو    زیر آب    می گیرم

 

یه عاشق    من عاشق    بی قایق    تو دریا    چشمامو    می بندم    بی رویا

 

یه زیبا    نگاشو    چه آروم    به موجا    می دوزه

یه عاشق    بی ساحل    چه تنها    تو دریا     می سوزه

 

 

       روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 15:49 توسط داود رحمتی |